آیا خدا وجود دارد!
این روزها دیگر کمتر کسی چنین سوالی را می کند.اعتقاد و باور هست- ولی اعتماد نیست. تو به وجود اعتقاد داری- اما اعتماد نمی کنی و اگر تو اعتماد به خدا داشتی- خیلی چیزها را توکل به خدا می کردی.ولی تردید تو به وجود و شکوه و عظمت خداوند موجب می شود که تو مغرور باشی و تکبر داشته باشی تا حیثیتی برای خودت درست کرده باشی!
نگران حیثیت و آبرو و شخصیت و آینده بودن نشانه تردید تو به خداوند است-بدون شک.
اگر تو به خداوند اعتماد داری- پس چرا گفته ی او را عمل نمی کنی!!؟ پس چرا صفات نیک پروردگار را نداری!؟ اگر واقعا تو به خداوند اعتماد داری پس چرا لب به دروغ و غیبت می زنی!؟ اگر تو به خداوند اعتماد داری- پس چرا دست به ترفندها می زنی تا مردم تو را مهم بدانند!؟ افزون طلبی و آز و حرص و جاه طلبی نشانه عدم اعتماد تو به خداوند است.
تو به خدا اعتماد نداری- تو به هر حیله ای دست می زنی تا نفست را ارضاء بکنی! تا مردم بگویند -ببین فلانی چقدر می فهمد! فلانی چقدر باسواد است! فلانی چقدر آدم مهربانی هست! فلانی چقدر انسان نیکوکاری است! فلانی آدم خیّری است! فلانی زرنگ و قدرتمند است! و چشم تو به دهان مردم است تا ببینی آنها در باره تو چه می گویند!
و بدین طریق زندگی پر از شور و خلاقیت الهی را از کف می دهی.تو هر کاری می کنی اما تنها هدف تو برنده شدن است و فرقی هم نمی کند که به ضرر تو باشد یا به نفع تو!زندگی را نمی شود تنها با نیمه سمت چپ مغز سپری کرد.زندگی تنها با نیمه سمت چپ زندگی نیست - جان کندن است .خشک و بی روح !
و زندگی بدون شور و شفقت و رقص و آواز و عشق ورزی یعنی جهنم ! نیمه سمت چپ حسابگرانه زندگی می کند- زندگی فقط یک نثر نیست. حساب و منطق هم نیست! تحول لازم است و آن در رشد نیمه سمت راست مغز می باشد که کودک باقی مانده است و یک کودک نمی تواند خدا را بشناسد!! محال است.ممکن است طوطی واری یک عمر خدا خدا کند و نماز هم بخواند ولی خدا را تا کودک باقی مانده است نخواهد شناخت!
شناخت که اطلاعات نیست- دانش هم نیست! شناخت در بی دانشی و بی اطلاعاتی است! شناخت و اعتماد با لمس کردن به وجود می آید- به وجود نمی آید - کشف می شود.شناخت با مرگ شیطان (نفس) کشف می شود و با سه تا سنگ انداختن در حج نمی توان شیطان را کشت و خدایی شد!!
اگر تو به خداوند اعتماد داری پس چرا وقتی عزیزی را از دست می دهی- کفر می گویی!؟ تو می گویی ای خدا چرا عزیزم را از من گرفتی!! این کفر گویی و حسابگرانه است و این تردید و ناباوری و عدم اعتماد به خداوند است. و اگر تو به خداوند اعتماد داری چرا احساس نفرت به فلانی داری!؟
چرا به خداوند واگذار نمی کنی!؟ آیا خداوند کمتر از تو می داند و قادر به جواب پلیدان نیست!؟ نمی گویم همه چیز را باید به خدا واگذار کرد. ولی خیلی وقت ها هم می شود.چرا بدی دوستی را که سال های پیش به تو روا شده است را هنوز در سر داری و به خدا واگذار نمی کنی!؟ یعنی خداوند کمتر از تو عادل است!؟
راستی تو چرا خانه کسی می روی و اگر مبلشان قشنگ است به زبان نمی آوری!؟ چرا وقتی کسی یک توصیف زیبایی از تو می کند- آن را به حساب نفس می گزاری!؟ تو چرا موفقیت دوستت را به رویش نمی آوری!؟ و تو چرا همش به این و آن به به و چه چه می گویی که آنها هم با تو این کار را بکنند!؟
همه این ها از دست ذهن شرطی و بزدل(نفس و شیطان) بر می آید و این ذهن شرطی نه قادر است خداوند را بشناسد و نه به او اعتماد می کند! تنها چاره- رهایی از نفس است و آنگاه می بینی که خداوند وجود دارد.
تو نمی توانی هم نفس و هم خدا را بپرستی- باید انتخاب کرد.نفس پرستان همیشه در تردید به سر می برند.نقش و کار نفس برای تو غم و اندوه و توهم تولید کردن است .شادمانی و سلامتی در خداپرستی و در عدم نفس میسر می باشد.
قبله ی نفس در امور ظاهری و سطحی زندگی می باشد و به قول کریشنا مورتی:
ماهیت نفس فساد است. این موجود خیالی جوهرش از عقده - کینه - نفرت - انتقام حسادت - دوئیت - بی انظباطی تشکیل شده است. معجونی است از همه تلخی های عالم. نفس با سحر و جادوی خود تشخیص و تمییز را زائل می سازد. چشم تو بیمار می شود= کدر می شود نمی تواند حقیقت را ببیند.
نفس مانع دوستی و ارتباطات است. همه را با سوء نیّت نگاه می کند این است که نمی تواند کسی را دوست بدارد. همیشه بین او و دیگران فاصله و حجاب است نفس بی وقفه مقایسه و قضاوت می کند. نفس یک خصوصیت آشکار دیگری هم دارد که آن شیفتگی نسبت به خود است. نفس فقط خود را می خواهد.نفس فقط می تواند اگر هنر بکند در سطح و آن هم به خدایی واحی اعتقاد داشته باشد.نه برای خدای یکتا و یگانه ! برای این که ماهیت نفس توهم است و باورها و اعتماد نفس هم در چهارچوب نفس است.
انتظار نداشته باش که خداوند بیاید و با شیطان (نفس و ذهن) همخانه شود!
دیو چو بیرون رود فرشته در آید...


این ها هم نشد ؟! لااقل تظاهر به محبت و مهربانی کنی! این هم نشد؟! لااقل باید تظاهر به دین و مذهب کنی! تو می خواهی وانمود کنی که ببین- درست است من زیبا نیستم ولی خوش اخلاق هستم ! ولی ماشین گران دارم! ولی مقام دارم! 

کــلاغ پــیر به عنوان سخنران مشغول قرائت بیانیه ای برعلیه انسان بود و با عصبانیت می گفت :« اسم خودشون رو گذاشتند اشرف مخلوقات و خودشون رو مالک دنیا می دونند، ولی به اندازه یک سوم سن من هم عمر نمی کنند و آنقدر نفهم هستند که حتی از پیش بینی یک طوفان یا زلزله ساده، عاجزند، در صورتیکه هر جوجه کلاغ تازه از تخم در اومده ای، از یک ساعت قبل می دونه که قراره طوفان بشه یا زلزله بیاد.»
خــر، با نیشخندی گفت:« با وجود اینکه اینهمه خرّیت من رو مسخره می کنند، ولی خودشون اینقدر بدبخت و ناتوان هستند که اگر شصت هفتاد کیلو بار- روی دوششون بذاری، صد متر هم نمی تونند راه برن، چه برسه به اینکه کلی بارشون کنی وتازه خودت هم بپری بالا و کیلومترها راه بری!»
شــتر در تائید حرف خر، گفت : «ادعای قدرت می کنند، ولی نه زور زیاد دارند و نه دندون تیز ، جفتک هم که بلد نیستند بزنند و هنگام دویدن هم، شترمرغ ازشون جلو میزنه. تازه به اندازه نصف من هم طاقت خستگی و گرسنگی وتشنگی رو ندارن و اگر دو روز توی بیابون ولشون کنی، روز سوم خواهند مرد...
مــیمون قهقهه ای زد و گفت :«برو بابا پرواز چیه ؟ آنقدرتنبل و بی عرضه هستند که حتی مثل ما از درخت هم نمی تونند برن بالا ، تازه همش هم میگن ما میمون تکامل یافته هستیم ! من نمی دونم لباس پوشیدن و در شهر زندگی کردن تکامله یا این همه جنایت وکثافت ، که فکر می کنند از ما میمونها کاملترند؟ چون به نظر من، ما فقط در همین دو سه مورد باهم فرق داریم و در بقیه کارها شبیه به هم هستیم، مثل هم راه می رویم و مثل هم غذا می خوریم ، از نظر قیافه هم که شبیه به هم هستیم! فقط اونها لباس می پوشند و ما لخت هستیم . اونها همدیگر رو آزار می دن و می کشند، ولی ما به همنوعانمون ظلم نمی کنیم.
قــورباغه که در کنار آب چرت می زد، بادی به غبغبش انداخت و گفت: «قهرمان شنای دنیا ،اندازه انگشت کوچیکه من هم شنا بلد نیست واگر سه دقیقه زیرآب بمونه، جسدش میاد روی آب، من نمی دونم که این دیگه چه جور قهرمانیه؟!!!»
خــوک گفت: «بابا کجای کارید ! این آدمهای لعنتی که اینهمه پشت سر ما حرف می زنند و می گن ما خوکها حیوونات کثیفی هستیم، خودشون در طول یک ماه ، اندازه دوبرابر هیکل خودشون آشغال وکثافت درست می کنند و از کف دریا تا بالای آسمون رو به گند کشیده اند.»
شــیر که با دقت فراوان به حرفهای همه گوش می داد،با مظلومیت گفت: «آدمها اسم من رو گذاشته اند درنده. درصورتیکه درنده ترین حیوان دنیا خودشون هستند. چون من درنهایت روزی یک شکار می کنم (اون هم یک حیوان پیر یا مریض) و شکم خودم و خانواده ام رو سیر می کنم، بعدش هم روباه و کفتار و لاشخور با باقیمانده اش جشن می گیرند. اما این انسان لعنتی یکی رو می کشه که بخوره ، یکی دیگه رو میکشه تا از پوستش کیف و کفش درست کنه واز دیگری پالتو درست می کنه. با دندون این یکی گردنبند می سازه و از بدن خشک شده اون یکی مجسمه درست می کنه. بعضی ها رو بخاطر سرگرمی میکشه و تعدادی رو به خاطر ماجراجویی.»
جــغد در تأیید حرفهای شیر گفت:» آنقدر احمق هستند که خودشون برای خودشون قانون می سازند و بعدش برای اجرا نکردنش حکم زندان و اعدام صادر می کنند. با دست خودشون پول و چک و کارت اعتباری می سازند و بعدش به دنبالش می دوند و برای بدست آوردنش از صبح تا شب کار می کنند . با کلی عشق و عاشقی وحرفهای رمانتیک با هم ازدواج می کنند، اما بعد از شش ماه دنبال راه فرار از زندگی زناشویی می گردند. آیا به نظرشما این آدمها دیوانه نیستند؟!»
زرافــه پرسید: «ببینم مگه آنها درطول زندگی روزمره چکار می کنند که ما نمی کنیم؟ تا اونجایی که من می دونم اونها هم مثل همه ما حیوانها می خورند و می خوابند و جفت گیری می کنند. بعدش هم بچه دار می شن و بچه شون رو بزرگ می کنند. آخرش هم پیر میشن و می میرند. مگر اصل موضوع زندگی این نیست؟ خوب ما حیوانات هم که همین کارها رو می کنیم. تازه نه شهر داریم نه ماشین، نه پول داریم ،نه ساختمان . علف مون رو می خوریم و می خوابیم و زندگیمون رو می کنیم. پس دیگه این همه شلوغ پلوغی برای چیه؟ این همه ساخت و ساز و رقابت و جنگ برای چیه؟ آیا با این کارها بعد از مرگ سرنوشت بهتری نصیبشان میشه یا آنها هم مثل ما می پـوسند و به خاک تبدیل می شوند؟!!! آیا چیزی ازاین دنیا میشه بیرون برد؟! اگر نمیشه، پس چرا اینقدر حرص و جوش می خورند؟ اگر همونطور که ادعا می کنند عقلشون بیشتر از ما می رسه ، پس چرا تا بحال متوجه این موضوع نشده اند ؟ مگه توی این همه کهکشان جای دیگری به غیراز کره زمین برای زندگی وجود داره؟ اگه نداره پس چرا اینقدر داغونش کردند؟ مگه همه انسانها از یک جنس نیستند ؟ پس چرا اینقدربه هم بدی می کنند؟ ا گر اینها اشرف مخلوقات و باهوش ترین حیوانات هسـتند ،پــس وای به حــال مــا!!!
گــوزن گفت:«خوب مشکل همین جاست که آنها این واقعیت را فراموش کرده اند که یک حیوان هستند مثل بقیه و با اختراع و ساخت یکسری لوازم بدرد نخور و بی مصرف ،فکر کرده اند که از ما کاملتر و پیشرفته تر هستند، ولی با وجود این همه پیشرفت و اکتشاف هنوز هم مثل ما نمی دونند از کجا آمده اند و به کجا خواهند رفت؟ و حتی یک روز هم نمی تونند مرگشون رو عقب بیاندازند و یا جلوی یک اتفاق ساده طبیعی رو بگیرند، پس این همه تکنولوژی و علم به چه دردی می خوره؟»
مـــورچه که از اونجا رد می شد گفت :«کدوم پیشرفت ؟ کدوم اختراع ؟ مثلا همین یخچالی که ساخته اند به چه دردی می خوره ؟ ما مورچه ها همیشه برای سه چهارماه آذوقه غذایی داریم، و می تونیم هفته ها و ماهها از خونه بیرون نریم، ضمنا نه یخچال داریم ، نه فریزر و نه سوپرمارکت، ولی این آدمها با این همه وسایل به ظاهر پیشرفته، بازهم هرروز توی این سوپرمارکتها مشغول خرید آذوقه هستند، و به یک هفته نمی رسه که دوباره سر از سوپرمارکتها در می آورند و وقت و پول خودشون رو هدر می کنند.
مــار، در تایید حرف مورچه ادامه داد: «من نه زبون درست وحسابی دارم و نه دست و پا ! کردیت کارت و پول نقد هم ندارم، ولی بلاخره با همین بی دست و پایی و زبون فس فسی، شکم خودم و زن وبچه ام رو سیر می کنم، ولی این آدمها اگر به چهار زبون زنده دنیا هم حرف بزنند، ولی پول نداشته باشند، حتی در شهر خودشون هم از گشنگی می میرند، چه برسه توی جنگل و بیابون!
زنــبور وز وز کنان گفت: «این همه حرف از تمدن و فرهنگ می زنند، ولی اگه چهارتاشون باهم توی یک کار شراکت کنند، بعد ازچند روز، از همدیگه خسته میشن، بعد از چند هفته باهم اختلاف نظر پیدا می کنند و دعواشون میشه، بعد از چند ماه از هم متنفر می شوند و بالاخره هم با هم نمی سازند و جدا می شوند. در صورتیکه هزاران زنبور سالهای سال درکنار هم زندگی می کنند و در نهایت احترام و انضباط به وظایف خود عمل می کنند.»
گــاو با عصبانیت و گلایه گفت: « توی عمرم موجودی به این بی معرفتی- نمک نشناسی و بی رحمی ندیده ام. همشون با شیر من بزرگ میشن، ولی یک کلمه تشکر نمی کنند، بعد هم که پیر و از کار افتاده شدم، سرم را گوش تا گوش می برند و ازم استیک و همبرگر درست می کنند. تازه به هرکس هم که چاق و بد هیکل باشه می گن گاو! واقعا که وحشتناکه. به خدا صد رحمت به شغال!»
مــرغ که داغ دلش تازه شده بود گفت:« ای بابا... دست روی دلم نذار که دلم خونه! یک عمر تخم ما رو می خورند، بعدش که از تخم افتادیم، خودمون رو می پزند و می زارن لای زرشک پلو... آخه این هم شد انصاف؟! والله روباه از اینها با انصاف تره ، چون یا خودت رو می خوره یا تخمت رو ! 
خـر گرامی: مثل همیشه بخشش و بخشندگی را امــّا از تو انتظار دارم و لازم می دانم اطلاعاتی در مورد گونه انسان در اختیار شما قرار دهم چرا که آگاهی شما موجب کاهش درد و اندوه شما خواهد بود.شما باور کنید که تنها شما نمی باشید که انسان آن را به باد مسخره می گیرد! مسخره کردن انسان از بیماری وی به حسادت سرچشمه می گیرد و از نظر کارشناسی اینان خودشان را در نهایت مسخره می کنند! زن شوهر را- مرد زنش را- دوست دوستش را- بنا آرایشگر را- مهندس دکتر را- کارمند روحانی را و همه یکدیگر را مسخره می کنند!
مــیمون تحریف نشده: من با بخش بزرگی از حرف های شما کاملا موافق می باشم اما اجازه بدهید در نکاتی که اختلاف نظر داریم را برای شما روشن بکنم. اینکه فکر می کنی شبیه هم هستیم پیشنهاد می کنم انسان را موقع از خواب بیدار شدن ملاقت فرمایید و بدون آرایش و زمانی که عصبانی هست و موقعی که حسادت می ورزد و زمانی که احساس حقارت می کند و در حال تکبر و زمانی که احساس خطر می کند! فقط یک اشاره بود.
خــوک مهربان ناراحت نباشید و حق کاملا به جانب شماست انسان در چند هفته بیشتر از پیکر خود آشغال و کثافت تولید می کند- خبر نداری که بعضی ها در درون خود چقدر کثافت جمع کرده اند و تازه روانشناس هم دارند که مسولیتش تمیز کردن کثافت های درونی است و اینان حاضر نیستند حتی هر از گاهی حمام روانی کنند! تازه اگر با روانشناسی هم ملاقات کردند به او هم سعی دارند ترفند بزنند.و اینان نمی دانند که یک روانشناس کارش چیست!
جــغد عزیز: به نکته حساسی دست گذاشتید انسان خودش را اشرف مخلوقات می نامد صرفا به جهت اینکه می تواند فکر بکند! اینان خبر ندارند که فکر اصالت ندارد- فکر همیشه از گذشته تغذیه می شود.
مــورچـه عزیز: ای کاش انسان این اکتشافات را نداشت و روز به روز هم که به اکتشافاتش اضافه می شود تکبرشان هم بزرگ می شود ولی من در حیرتم که تکبر آنهایی که مصرف می کنند از آنهایی که اختراع کرده اند بیشتر است. تو چی فکر می کنی؟
مــار مفید مظلـوم: زهر تو دارو بوده و نیش و چشم زخم بعضی از انسان ها نابود کننده. و می توانم بفهمم چرا حرف های مـورچه را تائید می کنی من هم حرف های تو را تائید می کنم و می گویم می دانی چرا انسان حتی اگر به هشت زبان دنیا هم مسلط باشد اما پول نداشته باشد از گرسنگی می میرد؟! به خاطر همان دلیل متمایز بودنشان از بقیه گونه ها "فکــر". ببخشید فکــر وابــستـه!
زنــبور: داروی هزار و یک بیماری... ای کاش انسان ها فقط یک چیز از شما زنبور ها یاد می گرفتند. شما زنبورها بهترین مترجمان هستید! اما انسان وقتی می خواهد از کسی یا چیزی سخن بگوید همیشه آن را به نفع خود تحریف و ترجمه می کند و این هم به خاطر همان دلیل اشرف بودنش می باشد! داشتن"فکر". ببخشید فکر وابــستـه!
گاو زیبا و صبور: انسان تنها به شما قـدرناشناسی نمی کند دیده او در فکرش است. ببخشید فکر وابـستـه!
سرکار خانم مرغ: شما هم دست روی دل من گذاشتید انسان از همه کس و همه چیز استفاده می کند در حیرتم که پس چرا به روی خود نمی آورد و در نتیجه مثل این می ماند که آن را دزدیده است!
زرافه جان: آیا و شاید قدری کم لطفی نکرده اید؟ همه انسان ها آنگونه که شما تجربه کرده اید زندگی نمی کنند شاید عده ای حسابگر- با معنویات سر و کاری نداشته باشند و در نتیجه زندگی شان شبیه به شما ماند؟! امـا هستند انسان هایی که مذهب و معنویت محور می باشند- انسان هایی که خودکاوی و خودسازی کرده اند و من امیدوارم توفیق شود و شما با این دسته از انسان هم ملاقات فرمایید. البته واقعی- واقعی را ملاقات می کند و غیر واقعی قادر به ملاقات با واقعی نیست! یعنی انسانی که خودسازی نکرده است دیده او کور است. حتی اگر واقعی همسایه- دوست و همسرش هم باشد او را نمی تواند ببیند.


در اروپا و آمریکا در سن ۶۵ سالگی بازنشست می شوند-بازنشستگی اجباری.روز تولد ۶۵ سالگی روز بازنشستگی هم هست.باورهای جامعه تا دیروز او را ارزشمند تلقی می کردند و از ۶۵ سالگی سربار تلقی می کنند.













مرجع کسی که نَفَس مسیحایی دارد, چه کسی می تواند باشد!؟ مرجع او خود, خودش می تواند باشد. چشم بصیرت لازم است تا انسان الهی را ملاقات کرد. خیلی ها نزدیک مسیح بودند, ولی او را هرگز نیافتند. انسان خرافی هیچ چیزی را آن طور که هست نمی تواند ببیند. محال است. سخنان من را معنی کردن هم در دام خرافات افتادن است. معنی و تعریف و تعبیر سماجت گونه ی هرچیزی خرافات است. مگر در مورد مسیح و محمد (ص) کم معنی و تعریف و تعبیر کرده اند!
لباسی در کار نبود. وجود خارجی نداشت. حاکم شهر بسیار بی قرار شده و دستور می دهد که زود باش لباس را نشانم بده تا تنم کنم. خیاط از او می خواهد که عریان شود تا تاثیر و تمرکز لباس به اندازه باشد. حاکم عریان می شود و او صندوق را باز می کند و لباسی که وجود خارجی نداشت را تن حاکم می کند! حالا حاکم شهر اگر بگوید من لباس را نمی بینم که خودش, خودش را متهم به نداشتن خلوص نیت خواهد کرد! حاکم شروع به تعریف و تمجید از خیاط و لباس می کند...


