تبليغاتX
minachemistry.blogfa.com

Science







آیا خدا وجود دارد! 

آیا خدا وجود دارد!

این روزها دیگر کمتر کسی چنین سوالی را می کند.اعتقاد و باور هست- ولی اعتماد نیست. تو به وجود اعتقاد داری- اما اعتماد نمی کنی و اگر تو اعتماد به خدا داشتی- خیلی چیزها را توکل به خدا می کردی.ولی تردید تو به وجود و شکوه و عظمت خداوند موجب می شود که تو مغرور باشی و تکبر داشته باشی تا حیثیتی برای خودت درست کرده باشی!

نگران حیثیت و آبرو و شخصیت و آینده بودن نشانه تردید تو به خداوند است-بدون شک.

اگر تو به خداوند اعتماد داری- پس چرا گفته ی او را عمل نمی کنی!!؟ پس چرا صفات نیک پروردگار را نداری!؟ اگر واقعا تو به خداوند اعتماد داری پس چرا لب به دروغ و غیبت می زنی!؟ اگر تو به خداوند اعتماد داری- پس چرا دست به ترفندها می زنی تا مردم تو را مهم بدانند!؟ افزون طلبی و آز و حرص و جاه طلبی نشانه عدم اعتماد تو به خداوند است.

تو به خدا اعتماد نداری- تو به هر حیله ای دست می زنی تا نفست را ارضاء بکنی! تا مردم بگویند -ببین فلانی چقدر می فهمد! فلانی چقدر باسواد است! فلانی چقدر آدم مهربانی هست! فلانی چقدر انسان نیکوکاری است! فلانی آدم خیّری است! فلانی زرنگ و قدرتمند است! و چشم تو به دهان مردم است تا ببینی آنها در باره تو چه می گویند!

و بدین طریق زندگی پر از شور و خلاقیت الهی را از کف می دهی.تو هر کاری می کنی اما تنها هدف تو برنده شدن است و فرقی هم نمی کند که به ضرر تو باشد یا به نفع تو!زندگی را نمی شود تنها با نیمه سمت چپ مغز سپری کرد.زندگی تنها با نیمه سمت چپ زندگی نیست - جان کندن است .خشک و بی روح !

و زندگی بدون شور و شفقت و رقص و آواز و عشق ورزی یعنی جهنم ! نیمه سمت چپ حسابگرانه زندگی می کند- زندگی فقط یک نثر نیست. حساب و منطق هم نیست! تحول لازم است و آن در رشد نیمه سمت راست مغز می باشد که کودک باقی مانده است و یک کودک نمی تواند خدا را بشناسد!! محال است.ممکن است طوطی واری یک عمر خدا خدا کند و نماز هم بخواند ولی خدا را تا کودک باقی مانده است نخواهد شناخت!

شناخت که اطلاعات نیست- دانش هم نیست! شناخت در بی دانشی و بی اطلاعاتی است! شناخت و اعتماد با لمس کردن به وجود می آید- به وجود نمی آید - کشف می شود.شناخت با مرگ شیطان (نفس) کشف می شود و با سه تا سنگ انداختن در حج نمی توان شیطان را کشت و خدایی شد!!

اگر تو به خداوند اعتماد داری پس چرا وقتی عزیزی را از دست می دهی- کفر می گویی!؟ تو می گویی ای خدا چرا عزیزم را از من گرفتی!! این کفر گویی و حسابگرانه است و این تردید و ناباوری و عدم اعتماد به خداوند است. و اگر تو به خداوند اعتماد داری چرا احساس نفرت به فلانی داری!؟

چرا به خداوند واگذار نمی کنی!؟ آیا خداوند کمتر از تو می داند و قادر به جواب پلیدان نیست!؟ نمی گویم همه چیز را باید به خدا واگذار کرد. ولی خیلی وقت ها هم می شود.چرا بدی دوستی را که سال های پیش به تو روا شده است را هنوز در سر داری و به خدا واگذار نمی کنی!؟ یعنی خداوند کمتر از تو عادل است!؟

راستی تو چرا خانه کسی می روی و اگر مبلشان قشنگ است به زبان نمی آوری!؟ چرا وقتی کسی یک توصیف زیبایی از تو می کند- آن را به حساب نفس می گزاری!؟ تو چرا موفقیت دوستت را به رویش نمی آوری!؟ و تو چرا همش به این و آن به به و چه چه می گویی که آنها هم با تو این کار را بکنند!؟

همه این ها از دست ذهن شرطی و بزدل(نفس و شیطان) بر می آید و این ذهن شرطی نه قادر است خداوند را بشناسد و نه به او اعتماد می کند! تنها چاره- رهایی از نفس است و آنگاه می بینی که خداوند وجود دارد.

تو نمی توانی هم نفس و هم خدا را بپرستی- باید انتخاب کرد.نفس پرستان همیشه در تردید به سر می برند.نقش و کار نفس برای تو غم و اندوه و توهم تولید کردن است .شادمانی و سلامتی در خداپرستی و در عدم نفس میسر می باشد.

قبله ی نفس در امور ظاهری و سطحی زندگی می باشد و به قول کریشنا مورتی:

ماهیت نفس فساد است. این موجود خیالی جوهرش از عقده - کینه - نفرت - انتقام حسادت - دوئیت - بی انظباطی تشکیل شده است. معجونی است از همه تلخی های عالم. نفس با سحر و جادوی خود تشخیص و تمییز را زائل می سازد. چشم تو بیمار می شود= کدر می شود نمی تواند حقیقت را ببیند.

نفس مانع دوستی و ارتباطات است. همه را با سوء نیّت نگاه می کند این است که نمی تواند کسی را دوست بدارد. همیشه بین او و دیگران فاصله و حجاب است نفس بی وقفه مقایسه و قضاوت می کند. نفس یک خصوصیت آشکار دیگری هم دارد که آن شیفتگی نسبت به خود است. نفس فقط خود را می خواهد.نفس فقط می تواند اگر هنر بکند در سطح و آن هم به خدایی واحی اعتقاد داشته باشد.نه برای خدای یکتا و یگانه ! برای این که ماهیت نفس توهم است و باورها و اعتماد نفس هم در چهارچوب نفس است.

انتظار نداشته باش که خداوند بیاید و با شیطان (نفس و ذهن) همخانه شود!

دیو چو بیرون رود فرشته در آید...



نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 12:42 | لینک ثابت | موضوع: |

جراحی زیبایی و پلاستیکی یا مقام یا ثروت! 

جراحی زیبایی و پلاستیکی یا مقام یا ثروت!

تصاویر مدل ها و هنرپیشه های سینمایی-ذهنیت کاذبی را از آنان در عموم به جا می گذارد و در واقعیت آنی نیستند که در رسانه ها و تصاویر از آنان دیده می شود.همه ما می دانیم که همه تصاویر از این مدل ها و چهره های مجازی به صورت دیجیتال ویرایش می شود.اما چرا باز متاثر از دنیای تصویری آنان می شویم!

تقلید از مدل ها و هنرپیشه ها موجب یکدستی در افراد می گردد.جراحی های پلاستیکی از یک الگوی خاص موجب شبیه شدن افراد به هم می شود- و در میان مدت موجب بیماری های روانی آنان می شود.

در جوامع پیشرفته که دسترسی به روانشناس به سهولت انجام می پذیرد-آمار نشان می دهد که یک سوم اشخاصی که جراحی های زیبایی انجام داده اند-در طول چهار سال بعد از عمل به روانشناس مراجعه می کنند.

همه می دانیم و بارها هم شنیده ایم که زیبایی یک امر درونی است.اما چقدر در عمل به آن باور داریم!؟اگر به آن اعتماد داریم - چرا به جای جراحی های خارجی با آن همه مخارج بالا به جراحی های درونی و عمقی و یگانه واقعی کمتر اهمیت می دهیم!؟

اگر مطلبی در باره زندگی شخصی فلان هنرپیشه در جایی چاپ شود- با چنان علاقه و کنجکاوی آن را می خوانیم که انگار شخصیت ما نیاز به دانستن و شناخت آنان دارد و در غیر این صورت از مد عقب می مانیم.

به راستی موضوع چیست؟!

تمامی اساتید و متخصصین مسئول و متعهد بر اساس آمار رسمی بر این باور دارند که آرامش درونی تنها واقعیت موجود در انسان می باشد.آرامش و جذابیت درونی تنها با شناخت //خود// اصلی هویدا می شود.

وابستگی به تائید و به به و چه چه دیگران جذابیت و قدرت جذب شما را کاهش می دهد.تنها یک ذهن بدبخت و فقیر و شرطی تصور می کند که فلان بینی از بینی های دیگر زیباتر است!و یا دندان های سفید از دندان های زرد زیباتر است!و یا چشم آبی از چشم قهوه ای زیباتر است!

این الگوها و معیارهای فاشیستی و خوددرآوردی و زاییده ذهن فقیرـ زیبایی برای دختران و زنان ما به ارمغان نمی آورند.اما بیماری چرا. !

اگر تمامی انسان ها از روی زمین محو شوند-چه کسی خواهد گفت که بلبل از زاغ زیباتر است!

خداوند هیچ آدمی را شبیه هم نمی آفریند ولی بعضی از بندگان یکنواخت با ذهن شرطی خود می خواهند تمام انسان ها شبیه هم شوند! سینه های فلان هنرپیشه الگو می شود و این ضعیفی و ناباوری انسان های آن جامعه را به نمایش می گذارد!

و زمانی هم هست که دستیابی به زیبایی بازاری غیرممکن می شود-که این بار ذهن در صدد ارضای نفس و منیت خود به آن یکی خیابان و الگو و دکان رو می آورد! حالا که نمی توانی زیبایی بازاری جسمی داشته باشی-لااقل باید یک شغل محترم در جامعه داشته باشی! یک اتومبیل خوب داشته باشی!

این ها هم نشد ؟! لااقل تظاهر به محبت و مهربانی کنی! این هم نشد؟! لااقل باید تظاهر به دین و مذهب کنی! تو می خواهی وانمود کنی که ببین- درست است من زیبا نیستم ولی خوش اخلاق هستم ! ولی ماشین گران دارم! ولی مقام دارم!

می خواهی وانمود کنی که ببین درست است من مقام ندارم ولی زیبا هستم! و مگر ذهن گرسنه با این جور مانوورها سیر می شود! و او بالاخره باید یک چیزی بشود! و بی خبر از آن که همه چیز اوست!

یک روز فکر می کنی که اگر ابروها را تاتو کنی-مشکل حل خواهد شد! و بعد از تاتوی ابروها متوجه می شوی که اگر بینی هم کمی شبیه فلانی شودـ دیگر کار تمام است! و بعد از بینی- آن یکی عضو- خود را به چشم می زند! و رفته رفته موضوع پیچیده و پیچیده تر می شود!

فراموش نکن که ذهن وابسته و همیشه گرسنه ی دروغین- خستگی ناپذیر است و این را آویزه ی گوش کن. و بسیاری از اشخاص بعد از عمل های فراوان مکرر- دوباره دلتنگ جسم اولیه خود می شوند! عبث بودن را می بینی!

در دنیای کاذب و غریبی زندگی می کنیم.اگر کسی خارج از جمعیت قراردادی با الگوهای من در آوردی قرار گرفته باشد-کمتر مورد توجه قرار می گیرد و کمتر جذاب شناخته می شود.ذهن شرطی می پندارد که بی قراری درونی را با نرم ها و باورهای خارجی می توان آرام کرد!

و در این میان پزشکان ما به جای کار واقعی و اصلی خودشان که پیشگیری و یا حداقل درمان بیمار است-آنان را بدبخت می کنند! این پزشکان مقام پرست و پول پرست و خودپرست و ضعیف مشکل را از ریشه بررسی نمی کنند-زیرا ریشه را نمی شناسند! زیرا خودشان هم اسیر و زندانی آرامش در مقام و پول و ظاهر هستند.

زیبایی در قیاس نیست.تو خودت زیبایی خاصی داری و پیروی از معیار ذهن و جامعه توهین به خداوند است.جامعه ای که تو را زیبا نمی داند-چونکه تو مقام و ثروت نداری و شبیه فلان هنرپیشه نیستی-بیمار است و تنها درمان آن کشف چشم سوم در آنان است و آن با خودشناسی میسر می شود.

و اگر خودت هم خودت را زیبا نمی دانی-باز چاره در خودشناسی است نه در جراحی و نه در مقام و شهرت و ثروت.

مهم این نیست که تو مقام و شهرت و ثروت و لب های پر داری یا نه. مهم این است که آیا تو میل به بوسیدن و عشق واقعی را داری یا نه!؟

نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 12:40 | لینک ثابت | موضوع: |

اشرف مخلوقات 

اشرف مخلوقات

آیـا واقعاً انـسان اشـرف مـخلوقـات اسـت؟!

موجود یا گونه ای به نام انسان که قدرت تاثیرش بر سایر گونه ها یا موجودات بالاتر می باشد و عاشق آقایی کردن است. در حال حاضر تعادل کره زمین را به هم زده است و می گوید من اشرف مخلوقات هستم.

من در نظر داشتم یک مقاله کارشناسی جدی در این باب بنویسم اما مقاله آقای "مازیار توفیق" نظرم را تغییر داد و ترجیح دادم مقاله آمیخته با طنز ایشان و بخش هایی از نظرات خودم را در انتها و در عرض این مقاله در اختیار علاقه مندان قرار بدهم.

لازم به توضیح است که من اشرف بودن انسانی که خودسازی و خودکاوی کرده است را زیر سوال نمی برم!

سال 2500 میلادی بود- بسیاری از جنگلهای موجود در روی زمین، تخریب و به شهر و جاده تبدیل شده بودند، به جز چند جنگل که آنهم در برنامه آینده توسعه شهرسازی قرار داشت.


تمامی حیوانات جنگل دور هم جمع شده بودند تا در مورد وضعیت پیش آمده بحث و تـبادل نـظر کــنند.

کــلاغ پــیر به عنوان سخنران مشغول قرائت بیانیه ای برعلیه انسان بود و با عصبانیت می گفت :« اسم خودشون رو گذاشتند اشرف مخلوقات و خودشون رو مالک دنیا می دونند، ولی به اندازه یک سوم سن من هم عمر نمی کنند و آنقدر نفهم هستند که حتی از پیش بینی یک طوفان یا زلزله ساده، عاجزند، در صورتیکه هر جوجه کلاغ تازه از تخم در اومده ای، از یک ساعت قبل می دونه که قراره طوفان بشه یا زلزله بیاد.»

خــر، با نیشخندی گفت:« با وجود اینکه اینهمه خرّیت من رو مسخره می کنند، ولی خودشون اینقدر بدبخت و ناتوان هستند که اگر شصت هفتاد کیلو بار- روی دوششون بذاری، صد متر هم نمی تونند راه برن، چه برسه به اینکه کلی بارشون کنی وتازه خودت هم بپری بالا و کیلومترها راه بری!»


شــتر در تائید حرف خر، گفت : «ادعای قدرت می کنند، ولی نه زور زیاد دارند و نه دندون تیز ، جفتک هم که بلد نیستند بزنند و هنگام دویدن هم، شترمرغ ازشون جلو میزنه. تازه به اندازه نصف من هم طاقت خستگی و گرسنگی وتشنگی رو ندارن و اگر دو روز توی بیابون ولشون کنی، روز سوم خواهند مرد...


گــنجشک با طعنه و کنایه از بالای درخت گفت : «با اون قد و هیکل ،حتی یک متر هم نمی تونند پرواز کنند و دلشون رو خوش کرده اند به این هواپیماهای قراضه شون که اونم یکی در میون سقوط می کنه و صد تا صدتاشون رو باهم به کشتن می ده.آیا تا بحال شنیده اید که گنجشگی به علت نقص فنی سقوط کنه؟»


درهمین میان ، مــیمون قهقهه ای زد و گفت :«برو بابا پرواز چیه ؟ آنقدرتنبل و بی عرضه هستند که حتی مثل ما از درخت هم نمی تونند برن بالا ، تازه همش هم میگن ما میمون تکامل یافته هستیم ! من نمی دونم لباس پوشیدن و در شهر زندگی کردن تکامله یا این همه جنایت وکثافت ، که فکر می کنند از ما میمونها کاملترند؟ چون به نظر من، ما فقط در همین دو سه مورد باهم فرق داریم و در بقیه کارها شبیه به هم هستیم، مثل هم راه می رویم و مثل هم غذا می خوریم ، از نظر قیافه هم که شبیه به هم هستیم! فقط اونها لباس می پوشند و ما لخت هستیم . اونها همدیگر رو آزار می دن و می کشند، ولی ما به همنوعانمون ظلم نمی کنیم.

قــورباغه که در کنار آب چرت می زد، بادی به غبغبش انداخت و گفت: «قهرمان شنای دنیا ،اندازه انگشت کوچیکه من هم شنا بلد نیست واگر سه دقیقه زیرآب بمونه، جسدش میاد روی آب، من نمی دونم که این دیگه چه جور قهرمانیه؟!!!»


ســوسک از لای برگها بیرون آمد وگفت :«چه اشرف مخلوقاتی که با یک میکروب کوچولو، روزها وهفته می افته گوشه خونه و تب و لرز می کنه و تکون نمی تونه بخوره، در صورتکیه من وخانواده ام در مرکز تجمع میکروبها هرشب «پارتی می کنیم» و درسلامت کامل بسر می بریم و با صفا و صمیمیت زندگی می کنیم.»


خــوک گفت: «بابا کجای کارید ! این آدمهای لعنتی که اینهمه پشت سر ما حرف می زنند و می گن ما خوکها حیوونات کثیفی هستیم، خودشون در طول یک ماه ، اندازه دوبرابر هیکل خودشون آشغال وکثافت درست می کنند و از کف دریا تا بالای آسمون رو به گند کشیده اند.»

شــیر که با دقت فراوان به حرفهای همه گوش می داد،با مظلومیت گفت: «آدمها اسم من رو گذاشته اند درنده. درصورتیکه درنده ترین حیوان دنیا خودشون هستند. چون من درنهایت روزی یک شکار می کنم (اون هم یک حیوان پیر یا مریض) و شکم خودم و خانواده ام رو سیر می کنم، بعدش هم روباه و کفتار و لاشخور با باقیمانده اش جشن می گیرند. اما این انسان لعنتی یکی رو می کشه که بخوره ، یکی دیگه رو میکشه تا از پوستش کیف و کفش درست کنه واز دیگری پالتو درست می کنه. با دندون این یکی گردنبند می سازه و از بدن خشک شده اون یکی مجسمه درست می کنه. بعضی ها رو بخاطر سرگرمی میکشه و تعدادی رو به خاطر ماجراجویی.»

جــغد در تأیید حرفهای شیر گفت:» آنقدر احمق هستند که خودشون برای خودشون قانون می سازند و بعدش برای اجرا نکردنش حکم زندان و اعدام صادر می کنند. با دست خودشون پول و چک و کارت اعتباری می سازند و بعدش به دنبالش می دوند و برای بدست آوردنش از صبح تا شب کار می کنند . با کلی عشق و عاشقی وحرفهای رمانتیک با هم ازدواج می کنند، اما بعد از شش ماه دنبال راه فرار از زندگی زناشویی می گردند. آیا به نظرشما این آدمها دیوانه نیستند؟!»


زرافــه پرسید: «ببینم مگه آنها درطول زندگی روزمره چکار می کنند که ما نمی کنیم؟ تا اونجایی که من می دونم اونها هم مثل همه ما حیوانها می خورند و می خوابند و جفت گیری می کنند. بعدش هم بچه دار می شن و بچه شون رو بزرگ می کنند. آخرش هم پیر میشن و می میرند. مگر اصل موضوع زندگی این نیست؟ خوب ما حیوانات هم که همین کارها رو می کنیم. تازه نه شهر داریم نه ماشین، نه پول داریم ،نه ساختمان . علف مون رو می خوریم و می خوابیم و زندگیمون رو می کنیم. پس دیگه این همه شلوغ پلوغی برای چیه؟ این همه ساخت و ساز و رقابت و جنگ برای چیه؟ آیا با این کارها بعد از مرگ سرنوشت بهتری نصیبشان میشه یا آنها هم مثل ما می پـوسند و به خاک تبدیل می شوند؟!!! آیا چیزی ازاین دنیا میشه بیرون برد؟! اگر نمیشه، پس چرا اینقدر حرص و جوش می خورند؟ اگر همونطور که ادعا می کنند عقلشون بیشتر از ما می رسه ، پس چرا تا بحال متوجه این موضوع نشده اند ؟ مگه توی این همه کهکشان جای دیگری به غیراز کره زمین برای زندگی وجود داره؟ اگه نداره پس چرا اینقدر داغونش کردند؟ مگه همه انسانها از یک جنس نیستند ؟ پس چرا اینقدربه هم بدی می کنند؟ ا گر اینها اشرف مخلوقات و باهوش ترین حیوانات هسـتند ،پــس وای به حــال مــا!!!


گــوزن گفت:«خوب مشکل همین جاست که آنها این واقعیت را فراموش کرده اند که یک حیوان هستند مثل بقیه و با اختراع و ساخت یکسری لوازم بدرد نخور و بی مصرف ،فکر کرده اند که از ما کاملتر و پیشرفته تر هستند، ولی با وجود این همه پیشرفت و اکتشاف هنوز هم مثل ما نمی دونند از کجا آمده اند و به کجا خواهند رفت؟ و حتی یک روز هم نمی تونند مرگشون رو عقب بیاندازند و یا جلوی یک اتفاق ساده طبیعی رو بگیرند، پس این همه تکنولوژی و علم به چه دردی می خوره؟»

مـــورچه که از اونجا رد می شد گفت :«کدوم پیشرفت ؟ کدوم اختراع ؟ مثلا همین یخچالی که ساخته اند به چه دردی می خوره ؟ ما مورچه ها همیشه برای سه چهارماه آذوقه غذایی داریم، و می تونیم هفته ها و ماهها از خونه بیرون نریم، ضمنا نه یخچال داریم ، نه فریزر و نه سوپرمارکت، ولی این آدمها با این همه وسایل به ظاهر پیشرفته، بازهم هرروز توی این سوپرمارکتها مشغول خرید آذوقه هستند، و به یک هفته نمی رسه که دوباره سر از سوپرمارکتها در می آورند و وقت و پول خودشون رو هدر می کنند.

مــار، در تایید حرف مورچه ادامه داد: «من نه زبون درست وحسابی دارم و نه دست و پا ! کردیت کارت و پول نقد هم ندارم، ولی بلاخره با همین بی دست و پایی و زبون فس فسی، شکم خودم و زن وبچه ام رو سیر می کنم، ولی این آدمها اگر به چهار زبون زنده دنیا هم حرف بزنند، ولی پول نداشته باشند، حتی در شهر خودشون هم از گشنگی می میرند، چه برسه توی جنگل و بیابون!

زنــبور وز وز کنان گفت: «این همه حرف از تمدن و فرهنگ می زنند، ولی اگه چهارتاشون باهم توی یک کار شراکت کنند، بعد ازچند روز، از همدیگه خسته میشن، بعد از چند هفته باهم اختلاف نظر پیدا می کنند و دعواشون میشه، بعد از چند ماه از هم متنفر می شوند و بالاخره هم با هم نمی سازند و جدا می شوند. در صورتیکه هزاران زنبور سالهای سال درکنار هم زندگی می کنند و در نهایت احترام و انضباط به وظایف خود عمل می کنند.»

گــاو با عصبانیت و گلایه گفت: « توی عمرم موجودی به این بی معرفتی- نمک نشناسی و بی رحمی ندیده ام. همشون با شیر من بزرگ میشن، ولی یک کلمه تشکر نمی کنند، بعد هم که پیر و از کار افتاده شدم، سرم را گوش تا گوش می برند و ازم استیک و همبرگر درست می کنند. تازه به هرکس هم که چاق و بد هیکل باشه می گن گاو! واقعا که وحشتناکه. به خدا صد رحمت به شغال!»

مــرغ که داغ دلش تازه شده بود گفت:« ای بابا... دست روی دلم نذار که دلم خونه! یک عمر تخم ما رو می خورند، بعدش که از تخم افتادیم، خودمون رو می پزند و می زارن لای زرشک پلو... آخه این هم شد انصاف؟! والله روباه از اینها با انصاف تره ، چون یا خودت رو می خوره یا تخمت رو !

***
صدای وحشتناکی آمد و بلافاصله یکی از درختان قدیمی و بلند جنگل که بسیاری از پرندگان و حیوانات را در خود جای داده بود به زمین افتاد. حیوانات سراسیمه و وحشت زده پا به فرار گذاشتند.

بله ! مثل اینکه طرح توسعه شهری آغازشده بود .البته بدون هیچ اجازه و هماهنگی قبلی با صاحبان اصلی جنگل!

آقای توفیق: ممنون از تهیـه بیانیه حیوانات. کار زیبایی ارائه دادید. و ببخشید اگر تغییراتی در مطلب ایجاد شده است.

اجازه بدهید من هم در سهم خود از این حیوانات گرامی درخواست عفو نموده و بدینوسیله از گونه انسان عاجزانه تقاضای توبه و رعایت ادب و معرفت و قدری انصاف تمنا بکنم.

خـر گرامی: مثل همیشه بخشش و بخشندگی را امــّا از تو انتظار دارم و لازم می دانم اطلاعاتی در مورد گونه انسان در اختیار شما قرار دهم چرا که آگاهی شما موجب کاهش درد و اندوه شما خواهد بود.شما باور کنید که تنها شما نمی باشید که انسان آن را به باد مسخره می گیرد! مسخره کردن انسان از بیماری وی به حسادت سرچشمه می گیرد و از نظر کارشناسی اینان خودشان را در نهایت مسخره می کنند! زن شوهر را- مرد زنش را- دوست دوستش را- بنا آرایشگر را- مهندس دکتر را- کارمند روحانی را و همه یکدیگر را مسخره می کنند!

هم نوع عزیز مــیمون تحریف نشده: من با بخش بزرگی از حرف های شما کاملا موافق می باشم اما اجازه بدهید در نکاتی که اختلاف نظر داریم را برای شما روشن بکنم. اینکه فکر می کنی شبیه هم هستیم پیشنهاد می کنم انسان را موقع از خواب بیدار شدن ملاقت فرمایید و بدون آرایش و زمانی که عصبانی هست و موقعی که حسادت می ورزد و زمانی که احساس حقارت می کند و در حال تکبر و زمانی که احساس خطر می کند! فقط یک اشاره بود.

اینکه می فرمایید مثل هم عذا می خوریم- اجازه بدهید در اینجا با شما اختلاف نظر داشته باشم چرا که تحقیقات من نشان داده است که بعضی از انسان ها وقتی غذا می خورند مثل این است که آن را دزدیده اند!

و در آخر من فکر نمی کنم که ما مثل هم راه می رویم. ما راه نمی رویم ما پیوسته فکر می کنیم و نقشه می کشیم و راه رفتن اصیل خودمان را که بی تکبر باید باشد را فراموش کرده و با مسخره کردن راه رفتن دیگران عقده های خودمان را خالی می کنیم.

خــوک مهربان ناراحت نباشید و حق کاملا به جانب شماست انسان در چند هفته بیشتر از پیکر خود آشغال و کثافت تولید می کند- خبر نداری که بعضی ها در درون خود چقدر کثافت جمع کرده اند و تازه روانشناس هم دارند که مسولیتش تمیز کردن کثافت های درونی است و اینان حاضر نیستند حتی هر از گاهی حمام روانی کنند! تازه اگر با روانشناسی هم ملاقات کردند به او هم سعی دارند ترفند بزنند.و اینان نمی دانند که یک روانشناس کارش چیست!

دوست روشنفکر جــغد عزیز: به نکته حساسی دست گذاشتید انسان خودش را اشرف مخلوقات می نامد صرفا به جهت اینکه می تواند فکر بکند! اینان خبر ندارند که فکر اصالت ندارد- فکر همیشه از گذشته تغذیه می شود.

من می گویم دلیل اصلی بدبختی های انسان همین فکرشان است (مخصوصا ترفندهای شان -غیبت کردن های شان) .چونکه فکرشان وابسته است- وابسته به الگوهای من در آوردی و خرافات. و به همین دلیل نه دوستی هایشان کیفیت داشته و پایدار است و نه عشق و ازدواج هایشان!

فکر را جایگزین تجربه های بودن و دانش را جایگزین خرد کرده اند. یک فکر وابسته محال است آزادی را درک بکند و فقط یک انسان آزاد می تواند آگاه و روشن باشد تا به کمال برسد.

مــورچـه عزیز: ای کاش انسان این اکتشافات را نداشت و روز به روز هم که به اکتشافاتش اضافه می شود تکبرشان هم بزرگ می شود ولی من در حیرتم که تکبر آنهایی که مصرف می کنند از آنهایی که اختراع کرده اند بیشتر است. تو چی فکر می کنی؟

مــار مفید مظلـوم: زهر تو دارو بوده و نیش و چشم زخم بعضی از انسان ها نابود کننده. و می توانم بفهمم چرا حرف های مـورچه را تائید می کنی من هم حرف های تو را تائید می کنم و می گویم می دانی چرا انسان حتی اگر به هشت زبان دنیا هم مسلط باشد اما پول نداشته باشد از گرسنگی می میرد؟! به خاطر همان دلیل متمایز بودنشان از بقیه گونه ها "فکــر". ببخشید فکــر وابــستـه!

و اما زنــبور: داروی هزار و یک بیماری... ای کاش انسان ها فقط یک چیز از شما زنبور ها یاد می گرفتند. شما زنبورها بهترین مترجمان هستید! اما انسان وقتی می خواهد از کسی یا چیزی سخن بگوید همیشه آن را به نفع خود تحریف و ترجمه می کند و این هم به خاطر همان دلیل اشرف بودنش می باشد! داشتن"فکر". ببخشید فکر وابــستـه!

گاو زیبا و صبور: انسان تنها به شما قـدرناشناسی نمی کند دیده او در فکرش است. ببخشید فکر وابـستـه!

و اما سرکار خانم مرغ: شما هم دست روی دل من گذاشتید انسان از همه کس و همه چیز استفاده می کند در حیرتم که پس چرا به روی خود نمی آورد و در نتیجه مثل این می ماند که آن را دزدیده است!

زرافه جان: آیا و شاید قدری کم لطفی نکرده اید؟ همه انسان ها آنگونه که شما تجربه کرده اید زندگی نمی کنند شاید عده ای حسابگر- با معنویات سر و کاری نداشته باشند و در نتیجه زندگی شان شبیه به شما ماند؟! امـا هستند انسان هایی که مذهب و معنویت محور می باشند- انسان هایی که خودکاوی و خودسازی کرده اند و من امیدوارم توفیق شود و شما با این دسته از انسان هم ملاقات فرمایید. البته واقعی- واقعی را ملاقات می کند و غیر واقعی قادر به ملاقات با واقعی نیست! یعنی انسانی که خودسازی نکرده است دیده او کور است. حتی اگر واقعی همسایه- دوست و همسرش هم باشد او را نمی تواند ببیند.

من در بین این همه حیوانات فقط تعدادی را زشت دیدم. "چاپلوسان- خسیسان- خبیثان- خودداران- سرسریان- سطحیان- دروغ گویان- دورویان- شروران- بردگان - جاه طلبان - ستمکاران- کینه ورزان- حسادت ورزان- نفرت ورزان- خرافه ورزان- اوبـاشان- لـجبازان- انـتقام جـویان- سخن چینان - سفسطه کنندگان-خرافه گستران- خرافه گرایان- غیبت کنندگان!

نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 12:39 | لینک ثابت | موضوع: |

تو هم مرد هستی و هم زن ! 

تو هم مرد هستی و هم زن !

از دیدگاه زیست شناسی هیچ مردی ۱۰۰٪ مرد نیست و هیچ زنی ۱۰۰٪ زن نیست.در واقع هر مردی ۵۱٪ مرد و ۴۹٪ زن می باشد و هر زنی ۵۱٪ زن و ۴۹٪ مرد می باشد.

بالاخره تو از هورمون ها و انرژی پدر و مادر متولد شده ای و کیفیت هورمون های هم پدر و هم مادر در تو حضور دارند و تو چگونه می توانی فقط مرد و یا فقط زن باشی!؟برای کامل بودن ما می بایستی وجود و حضور مردانه و زنانگی مان را در خود بپذیریم.

اما این اتفاق نمی افتد و تو از روز اول تولد زیر فشار جامعه- یا باید مرد باشی و یا زن! و خواهی نخواهی این برچسب و اتیکت را به تو خواهند زد-که البته بعد از تائید جامعه تو هم باید رفتارت را بر اساس همان تائیدیه تنظیم کرده باشی. و تحقیقا و دقیقا رشد نیمی از تو به فراموشی سپرده می شود و یا سرکوب می شود.

البته تا سن ۷ سالگی بچه ها به جنسیت خود خیلی توجه ندارند و به همین خاطر بچه ها تا ۷ سالگی حس کامل و تکمیل بودن را داشته و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند.

اما زمانی می رسد که همان بچه شروع به سرکوب نیمی از خود می کند. باورها و تصویر های موهومی از زن و مرد توسط جامعه بچه را در دوران بسیار سختی قرار می دهد.تو ناگهان می بایستی نصفی از خود را ببرّی و با نیمی از خود آغازی دوباره کنی. و می توان گفت که نصفی از وجود تو را غبار باورهای دست و پاگیر و خرافات می پوشانند.

از ۷ تا ۱۴ سالگی بچه ها بالاترین توجه و آموزش و تربیت را از جانب پدر و مادر دریافت می کنند و باورها و توهم های خود را در باره ی زن و مرد ایده آل جایگزین رفتارهای وجودی و فردی بچه ها قرار می دهند و به همین جهت اولین قهرمان هر پسری- مادرش و اولین قهرمان هر دختری پدرش می باشد.

اگر بچه ای در این دوران در خانواده ای باز و دمکرات بتواند وجود خود را تجربه بکند- او در آینده و حال خواهد توانست در فردیت وجودی خود- با اعتماد به نفس زندگی کند و خود را کامل و تکمیل حس بکند.

احساس ناکامل بودن زمانی سرعت خواهد گرفت که پدر و مادر از هم جدا شده و یا یکی از آن ها در غیبت باشد.اکثریت بچه هایی که در دوران ۷ تا ۱۴ سالگی در غیبت یکی از والدین بزرگ شده اند- در بزرگسالی خودشان را ناکامل حس می کنند.و این غیبت یکی از والدین می تواند دختر و پسری باشد که جامعه و باورها آن ها را از هم جدا کرده است.

در ۱۴ سالگی بچه ها از نظر جسمانی بالغ می شوند و قوانین و عادت های اجتماع اجازه ی رفتارهای قبل از ۱۴ سالگی را نه به پدر و مادر و نه به فرزندان می دهد و بدین طریق بچه ها دوباره از پدر و مادر جدا می شوند و جدایی و تنهایی را این بار هم باید تجربه کنند.

آغاز و کنکاشی دوباره و ناامن در بیرون از خانه و خانواده و دید جامعه شروع می شود و بچه به جمع آوری تصاویر و عقیده ها و نظرها در بیرون از خود واقعی می پردازد- که رسانه های گروهی نقش بزرگی در این دوران در بچه ها بازی می کنند.

و در غرب تبلیغات- مستقیم روی نوجوانان تمرکز می شود و پسر و دختر جذابی که کنار محصول و کالایی در قیمت محصول نقش بازی می کند. و همین شرکت های بزرگ- اولین سوء استفاده و بهره برداری را که ناشی از سرکوب نیمه ی پنهان بچه های معصوم است- را به عمل می آورند.

و چنین می شود که عشق و محبت واقعی محو و قدرت دیوانگان و از خدا بی خبران زیاد شده و برای ما با بمب های کروز دمکراسی آوردن را شعار می دهند.مقصر خود ما هستیم که دختران و پسرانمان را از هم جدا می کنیم و از هم دور می کنیم و بعد برای دیدن آن هزینه های زیادی می پردازیم!

این دوران هم تقریبا ۷ سال طول می کشد.اما در این هفت سال هویت نوجوان با ایده های رسانه های گروهی و جامعه و شرکت های چند ملیتی ریشه می دواند. و از ۲۰ و ۲۱ سالگی آغازی دوباره برای پاسخ به انتظارات محیط و جامعه و خود می باشد.

در این دوران هست که خوش بینی ها و رویاها و درون با واقعیات جامعه برخورد می کنند و کسی که تا ساعتی پیش دلت را می برد- الان دشمنش می شوی و این روال باز ۷ سال به طول می انجامد.

واقعا که دوران راحتی نخواهد بود که تو به راحتی بتوانی- ایده آل ها و درون را به واقعیت ترجمه کنی! زیرا ایده آل یک تصویر است-یک درون است و تو آن را هنوز از قوه به فعل تبدیل نکرده ای و با واقعیت کنار آمدن هشیاری بالایی می طلبد. و به همین جهت دوستی ها و عشق ها در این دوران همیشه توام با اندوه و غم می باشد.

و اولین واکنش ها این است که تقصیر را گردن دیگری انداخت. اما این منصفانه و صحیح نیست.مقصر همیشه خود تو هستی! برای این که تو انتظاراتی داری و دیگری را تصویر آن انتظارات تلقی می کنی. و این یک توهم است.و اگر این واقعیت را نپذیری که تو هر روز با آن مواجه هستی- نمی توانی با واقعیات کنار بیایی.

اما ما زحمت نمی کشیم تا این را مشاهده کنیم. ما رفتار و کنار آمدن با واقعیت را دوست نداریم. ما میل به آموختن یکدیگر نداریم. اگر داشتیم که از همان اول روز تولد از هم جدا نمی شدیم! ما به جای پژوهش نسبت به یکدیگر سعی می کنیم دیگری را تغییر دهیم و این نابود کننده ترین چیزی است که در هر گونه ارتباطی می توانیم انجام بدهیم.

ما به جای دریافت و ارسال عشق در دایره و میدان انرژی- خودمان را با جدایی نیمی از خود- از آن میدان به بیرون آن میرانیم. و بدینگونه انرژی ما تا به ماده تنزل می کند. ما به جای شناخت یکدیگر سعی می کنیم دیگری را در اشغال خود داشته باشیم. و تو انتظار داری دیگری به تو اعتماد کند و به تو احترام بگذارد!

این دایره و میدان زن و مرد بودن ذهن ما را شرطی کرده و سودش به جیب شرکت های چند ملیتی می رود.دختران و پسران را از هم جدا کردن به معنی نیمی از آن ها را بریدن است.دختر و پسر در کنار هم کامل هستند و به تنهایی نیمی در تو مفقود است.

تو !؟ زن ها نباید چنان و باید چنین کنند!

من !؟ من مرد هستم و مردها چنین نمی کنند!

این یک مقاله تمثیلی می باشد و معنی مستقیم آن می توا ند خوا ننده را دچار اشتباه بکند.

نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 12:28 | لینک ثابت | موضوع: |

راز جوانی و زنده ماندن! 

راز جوانی و زنده ماندن!

در اروپا و آمریکا در سن ۶۵ سالگی بازنشست می شوند-بازنشستگی اجباری.روز تولد ۶۵ سالگی روز بازنشستگی هم هست.باورهای جامعه تا دیروز او را ارزشمند تلقی می کردند و از ۶۵ سالگی سربار تلقی می کنند.

طبیعی است که در همان سال های اول بازنشستگی حملات قلبی و انواع بیماری ها به سراغش بیایند.تفکر و ذهن انسان ها بیماری تولید می کند-سرطان تولید می کند.حمله های قلبی بوجود می آورد.

تفکر و ذهن کاذب یک جوان می گوید:انسان بازنشسته می شود و جذابیتش از بین می رود و یا کم می شود.همین تفکر و ترس و نگرانی در او بیماری روانی تولید می کند و بیماری روانی باعث کاهش سطح هورمون ها و مختل شدن سلول های پوستی می شود.و تو زود پیر می شوی.

اگر تو گمان می کنی- که ۶۵ ساله و یا ۸۰ ساله ها مثل ۲۰ و ۳۰ ساله ها جذاب نیستند.این برداشت مصیبت بار و کاذب تو باعث پیری زودرس می شود.تو فقط تلقی می کنی که یک انسان ۸۰ ساله جذاب نیست و اگر به آن باور بچسبی و اگر سماجت به خرج بدهی و محکم به آن بچسبی-به سوی بیماری و مرگ و پیری حرکت می کنی.

تو به خاطر باورهایی که داری- تلقی می کنی که برازنده ی یک ۸۰ ساله نیست که فلان کار را انجام دهد و نمی دانی که تو با این باور به سوی پیری و مرگ می روی!

پوست بدن انسام هر یک ماه یک بار خود را عوض می کند و کبد هر شش هفته یک بار-معده هر پنج روز یک بار و اسکلت هر سه ماه یک بار لایه ای تازه تر می کند.اما تو تلقی میکنی که ثابت مانده اند و این تنها در تلقی خلاصه نمی شودـ بلکه کاربرد و آن تغییراتی که در جهت منافع تو عمل می کردند را نیز مختل می کنند و تو زود پیر می شوی.

تقریبا در مدت چندین ماه ۹۸ درصد اتم های بدن شما تبدیل به اتم های تازه می شوند و اگر ما بتوانیم درک کنیم که جسم ما توهمی بیشتر نیست و حقیقت در جهانی نامرئی قرار دارد-آنگاه می توانیم متوجه نیروی خلاق و با عظمتی که در ما قرار دارد بشویم.

درک ما دنیا را می تواند تغییر دهد و وجود ما نیز شامل و بستگی به این درک ما دارد.آگاهی پیوسته در حال ترمیم بدن انسان هاست و آگاهی در ناخودآگاهی است.زندگی در ناحودآگاهی است:نفس کشیدن-تنگی و گشادی مردمک چشم-تنظیم حرارت بدن-جریان خون-شنیدن صداها و تپش قلب در آگاهی و ناخودآگاهی انجام می پذیرد.

فضای خالی در هر ذرّه اتم به واسطه ی آگاهی که دیده نمی شود می تپد و زندگی در همان فضای خالی هر ذره اتم قرار دارد.دکتر "دی پاک چوپرا" هم معتقد است: (اختلال پیری- یک بیماری منحصر به فرد قسمت خاکستری مغز نیست.آنگاه که هوش در نظام دفاعی یا غدد مترشحه ی داخلی از دست می رود-پیری و فرتوتی بدن صورت خارجی به خود می گیرد.)

شما اگر احساسات نداشته باشید که این معلول خرافات و توهم است پیر نمی شوید-جوان می مانید و آنگاه مرگی در کار نیست.این باورها-این خرافات-این توهمات ذهن شما را مختل می کند و تبدیل به مواد بیوشیمیایی می شوند و شما را ناخوش و پیر می کنند.

زنانی که دوستی هایشان یا ازدواجشان به جدایی می کشد-شانس سرطان پستان در آنها دو برابر دیگر زنان است.افرادی که افسرده هستند-چهار برابر بیشتر از دیگران شانس مبتلا به بیماری قلبی دارند.می بینید که نظام فکری ما و احساسات ما بالاترین نقش را در زندگی ما بازی می کنند.

دو نفر مبتلا به بیماری قلب که بیماریشان شبیه هم هست-یکی ممکن است اصلا دردی نداشته باشد و دیگری چنان دردی داشته باشد که نتواند درد را تحمل بکند.آگاهی و ذهن ما می تواند درد را هم در کنترل خود داشته باشد.

شما تشنگی و گرسنگی در ماه رمضان را تبدیل به جشن می کنید و احساس تشنگی و گرسنگی ندارید و یا اگر داشته باشید آن را تبدیل به لذت می کنید.اگر همان مقدار تشنگی و گرسنگی در شرایط دیگری سراغ شما بیایند خیلی از آن استقبال نمی کنید.

احساس گرسنگی و احساس درد و غم و اندوه و پیری قابل شکست است.پیری و مرگ نتیجه ی انتظار و باور قدرتمند شما به آن است که آن را عملی می سازد و به آن تحقق می بخشد.

هر قصد و نیت شما می تواند در شما تحقق بخشد.ایمان شما و باور شما و قدرت قصد شما می تواند شما را جوان و شاداب نگه دارد.جوان ماندن در قضاوت نکردن است-جوان ماندن در تسلیم شدن است-جوان ماندن در معنی و تعبییر نکردن است.ذهن شرطی حق انتخاب شما را از دستتان می گیرد و اگر شما باور به مرگ داشته باشید! دیگر نمی توانید باور به غیر مرگ داشته باشید.هر باوری حق انتخاب را از شما سلب می کند.

تو می گویی من شبیه فلان هنرپیشه ی هالیوودی نیستم و احساس کمی می کنی.یک آدم احمق سراغ تو می آید و می گوید تو چقدر روشن فکر هستی و تو این را باور می کنی.۲ نفر آدم زشت به تو می گویند:تو چقدر زیبا هستی و تو زیبا می شوی! یک حسود سراغ تو می آید و به تو می گوید فلانی که تو دوستش داری اصلا نقشه برای تو کشیده است و تو باور می کنی!

تو تبدیل به باور می شوی و این باورها تو را از خود جدا و تو را به سوی پیری و افسردگی و کهنسالی می کشد.تو پیوسته نگران فردا هستی و این نگرانی از فرداها باعث از کف دادن حال و اکنون تو می شوند.زندگی و بودن در همین اکنون است و نگرانی از فردا- زندگی نیست- یک توهم است.نگرانی از فرداها تو را پیر می کند.

نگرانی از فرداها به معنی اعتقاد و باور شما به زمان است.اگر شما در گذشته و آینده زندگی کنید-میدان زمان- شما را به خود جذب می کند و شما پیر می شوید.زمان در عدم آگاهی وجود دارد و در آگاهی محو می شود.من در زمان زندگی نمی کنم.زمان در من زندگی می کند.

مختل شدن سلول های پوستی شما-کاهش سطح هورمون های شما رابطه ی مستقیم با نوع ذهن و نظام فکری و زندگی شما دارد.پوست شما و شادابی شما- انعکاس داشت ها و نداشت های شماست.

اگر شما باور داشته باشید که سینه های فلان هنرپیشه زیباتر از سینه های شماست و بازوهای فلان هنرپیشه بیشتر از بازوهای شما باد کرده است-زود پیر می شوی.چه کسی به شما می گوید که فلانی از فلانی زیباتر است!؟

این ها ساخته و پرداخته ی ذهن های قلابی و کاذب هستند و همین باورها و قصدها ما را پیر می کنند.چه کسی می گوید مکتب من برتر از مکتب دیگری است!؟چه کسی می گوید که شایسته ی زن و دختر نیست که فلان کار را در فلان زمان و مکان انجام دهد!؟

همه ی این باورها تو را پیر می کنند و مرگ تو حتمی است.تو می بینی که همه پیر می شوند و تو هم باور می کنی و پیر می شوی و مگر ممکن است همه بمیرند و تو زنده بمانی! و چون باور می کنی که خواهی مرد- بالاخره این اتفاق می افتد و اغلب مواقع علت مرگ از پیری نبوده بلکه در اثر بیماری ها می باشد.

دانشجویان پزشکی در موقع امتحانات "اینترلوکین" (ماده ای برای مبارزه با سرطان) کمتری تولید می کنند-می بینید که اضطراب دانشجو در حال گفتگو با ژن هایش است.

قضاوت و معنی کردن-بی اعتمادی-تردید-انتقام-کینه-دروغ-ستم-بردگی-شروری-جاه طلبی-خرافه-لجبازی و توهم ذهن ما را مختل و محدود و در ما افسردگی تولید می کند و پیری تحقق می بخشد.

شادی و خالص بودن-عشق ورزیدن-مهرورزیدن-دوست داشتن-بخشش و بخشیدن-ذهن ما را تیز و وجود و بودن ما را جوان و ابدی می سازد.

اگر فقط و فقط سکوت را درک کنیم-آنگاه تفاوت نفسانی و غیر نفسانی بودن را درک می کنیم و تعالی می یابیم. همیشه و جاودانی و جوان و شاداب زنده خواهیم ماند.تغییر و تکامل وجود دارد ولی زمان وجود ندارد.

اگر شما نگران زمان باشید زمان زود می گذرد و شما زود پیر می شوید و اگر به تعالی برسید و بدانید که زمان یک توهم است-آنگاه بودن در جوانی را تجربه می کنیدو عشق طلوع می کند. من در زمان زندگی نمی کنم.زمان در من زندگی می کند.

سعدی می گوید:

بـنی آدم اعضــــای یک پیکــرند کـه در آفرینش ز یک جوهـرند

چـو عضوی بدرد آورد روزگار دگـــر عضو هـــا را نمــــاند قرار

و حافظ می گوید:

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

 

نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 12:27 | لینک ثابت | موضوع: |

خودآگاهی و آگاهی 


خودآگاهی و آگاهی

خودآگاه به کسی گفته می شود که نسبت به نیازها و اندیشه ها و واکنش های رفتاری خود آگاه است و خود در این جا به معنی خود بیگانه می باشد.خودی که مرکز آن با مرکز هستی و از عالم جدا شده است.

خود آگاهی به معنی آگاهی نبوده و نخواهد بود.تو نمی توانی هم خودآگاه باشی و هم آگاه.غیر ممکن است.خودآگاهی نشان بر جدایی تو از مرکز عالم می باشد.

وقتی می گویی من و یا خود-این یعنی که تو به مرکزی وابستگی و دلخوشی داری که در جسم تو قرار گرفته است. و آن مرکز را از مرکز جهان عالم جدا می دانی.آن مرکز محدود است.آن مرکز عمری کوتاه دارد.آن مرکز محکوم به شکست است.آن مرکز حسود است .شرور است.ستم کار است.برده و جاه طلب است.بودنش در شدنش زنده است.

چون که پیوسته می پندارد که من از دیگران جدا هستم.من خواهم مرد.آن بد است.این خوب است.این مرکز کوچک یک ویژگی شاخصی هم دارد که پیوسته توهم و قضاوت می کند.نمی تواند نکند.اگر توهم و قضاوت نمی کردـخودش را تسلیم عالم هستی می کرد- و از آن خودی که توهم می کرد خلاص می شد و تبدیل به آگاهی می شد.

آگاهی از جنس عشق است.اگر آگاه بشوی عشق می شوی.نه عشق و نه آگاهی- غیر ممکن است با ذهن بتوان آن را تعریف کرد.باید ورای ذهن رفت تا عشق و آگاهی را تجربه کرد.آگاهی و عشق- تعریف کردنی نیستند.بلکه تجربه کردنی هستند.

خود تو همه ی عالم هستی- ولی وقتی در خود کوچک تعریف می شوی آن وقت خود آگاهی و نه آگاه.اگر می خواهی آگاه باشی.اگر می خواهی از خودآگاهی به آگاهی برسی-باید آن مرکز کوچک را- آن قطره را به اقیانوس بیندازی تا نخشکد.

زمانی تو با خود ملاقات می کنی که دست هستی را بگیری-که دست خداوند را بگیری.دست تو به تنهایی صدا ندارد.دست همه باید در دست تو باشد و آنگاه می توانی زندگی کنی.آنگاه لایتناهی می شوی.نامحدود و بیکران می شوی.

تو اگر یک نفر باشی-انرژی تو یک نفر است و اگر دو نفر باشی-انرژی تو دو نفر است و اگر دست خداوند را بگیری-آنگاه خداوند می تواند در تو بدمد.هیچ چیزی دیگر نمی تواند جز خداوند که تو نی لبک آن شده ای در تو بدمد.حالا انتخاب با تو است.آگر می خواهی آگاه شوی باید از بیماری "خودآگاهی" شفا پیدا کنی.

در خودآگاهی تو همیشه با هستی سر جدال داری.در خودآگاهی تو آرامش نداری و تو بی قرار هستی.و این طبیعی است هر عاشقی تا به معشوقش نرسیده است-بی قرار خواهد ماند.این یک حقیقت است.هر عاشقی تا به معشوقش نرسیده است بیمار خواهد ماند.به همین جهت خودآگاهی بیماری است و ناخودآگاهی آگاهی است.

تو اگر سر جنگ با این و آن و باهستی داشته باشی-خودآگاه می مانی و به وادی بعدی نمی رسی.و خودآگاه بودن یعنی بی قراری-استرس-اضطراب-آشفتگی-پریشانی.پی در پی زمین خوردن.سرخوردگی.

خودآگاهی یعنی در انزوا بودن و تو محال است در برابر کیهان و خداوند مقاومت کنی.پیوستگی تو به کیهان و خداوند آگاهی را به ارمغان می آورد.یگانگی را به ارمغان می آورد و آن وقت تو دیگر در عالم نور هستی.و انرژی تو از خودت تامین میشود.تو از حرارت خود انرژی می گیری.

تو در کل و خداوند معنی داری.تو در آگاهی معنی داری.اگر بتوانی خاطره ی رواشناختی گذشته را فراموش کنی-آگاه می شوی.و شناخت خود واقعی رخ می دهد یک رخداد عظیم.یک ظهور عظیم.یک عشق عظیم.یک بودن عظیم.

تا زمانی که آن شناخت واقعی رخ نداده است-تو پیوسته خواهی پرسید من کیستم!

می گویی من می دانم کیستم و تو نمی دانی که نمی دانی کیستی!تا زمانی که در خودآگاهی به سر می بری غیر ممکن است بدانی کیستی.هسته ی تو در مرکز کائنات قرار گرفته است.قلب واقعی تو در درون خداوند و کائنات قرار دارد.و او همیشه می طپد.

اگر آن را تجربه کنی-بی نیاز می شوی-رستگار می شوی.متعالی می شوی.چشم تو به تنهایی به چه کار می آید! و گوش تو به تنهایی به چه کار می آید.گوش تو با چشم تو و روده و معده- آن ها در یگانگی معنی پیدا می کنند.

و تو در بیگانگی کاری جز نقش بازی کردن نخواهی کرد.بالاخره گوش تنها می خواهد نفسش را ارضاء کند.بالاخره باید چیزی باشد و یک چشم تنها فقط می تواند نقشی کاذب ایجاد کند.یک چشم به تنهایی که به درد نمی خورد ولی چاره ای ندارد و باید یک حیثیتی برای حضور خود ایجاد کند.

باید یک بهانه ای برای هستن و شدن داشته باشد.همه این کارها جعلی است و قانونی نیست.اشتباهی است.به دام افتادن است.تو در دام واژه ها خواهی افتاد و تو در دام توهم خواهی افتاد.

طبیعی است تو به تنهایی شکننده خواهی بود-زیرا تو به مرکزی وابسته هستی که کاذب است و همیشه در جستجوی دیگرانی خواهی بود که تو را تایید کنند.تو همان گوشی هستی که از بدن جدا شده است.و نفس و شیطان هم دنبال چیزی که جدا شده است می رود.دنبال آن تکه تکه ها می رود.و شیطان و نفس سراغ کسی که یک پارچه است و تکه تکه نیست که نمی رود.

یک تکه کوچک چه قدرتی می تواند داشته باشد و تو تا زمانی که خودآگاهی- نیرومند نخواهی شد.تو زمانی می توانی نیرومند شوی که خود را از خودآگاهی به درون آگاهی پرتاب کنی.تو باید خود را فراموش کنی تا بتوانی به حرف های همکارت گوش کنی و تو نمی توانی در خود باشی و به خداوند گوش کنی و با خداوند باشی.چاره ای نداری جز آن که بپذیری و از خود کاذب رها شوی.

تو نمی توانی اعتیاد را رها کنی .تو نمی توانی خود کاذب را رها کنی-غیر ممکن است.او قوی شده است و تو را هر لحظه می تواند به زمین بزند.تو باید کاری بکنی که او تو را رها کند که آن وقت دیگر بر نمی گردد.

فراموش نکنیم که تعریف آگاهی در حیطه ابزاری مانند فکر,مغز و اعصاب نمی باشد.آگاهی از جنس عشق است که عشق هم در حیطه فکر نیست.مغز و اعصابِ یک گوش و چشم جدا شده از بدن- چه تعریفی می تواند از آگاهی و عشق داشته باشد.

آگاهی در ناخودآگاهی می باشد.


نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 12:24 | لینک ثابت | موضوع: |

تقلید 

تقلید

اگر تقلید کنی به وجود اصیل خویش خیانت کرده ای. اگر تقلید کنی دیگر وجود خودت نیستی- دیگر روح خودت نیستی-دیگر خودت نیستی. آن چه تقلید می کنی مهم نیست- مهم این است که تقلید کردن یعنی کشتن روح و روان خودت.

اگر از غربی ها تقلید می کنی و اسمش را مدرن و به روز بودن می گذاری- یعنی این که تو بر اساس خودانگیختگی خودت زندگی نمی کنی.

تقلید یعنی آتش زدن بر مخلوق خدا. خداوند تو را آفریده که خودت باشی. اگر قرار بود دیگری باشی چه لزومی برای آفرینش تو بود!

تقلید یعنی شبیه سازی- یعنی نمایش دادن کسی دیگر.یعنی تنها یک بازیگر بودن.یعنی یک چهره نقاشی شده.یک نقاب.تقلید یعنی تکرار زندگی خود و دیگران. و این تکرار چه خواب آلود است!

تو می توانی از امام حسین(ع) نقل قول کنی- اگر حقیقت حسین را درک کرده ای این تقلید نیست. روش زندگی امام حسین را دنبال کردن و او را نفهمیدن تقلید است- تظاهر است.

جامعه ما به آدم هایی نیاز دارد که مسیح باشند و نه مسیحی. خود حسین باشند و نه حسین شناس. مولانا باشند و نه مولانا شناس. و خود حافظ باشند و نه حافط شناس. خود شعر باشند و نه شعر شناس. خود خوب باشند و نه خوب شناس. خود کار باشند و نه کارشناس. و خود کار یعنی اصل نه جعل و اصل یعنی عشق.

آری خودکار و خودرو و خودزا و خود شعر و خود خود بودن عشق است. نه وصف آن.

فراموش نکنیم که وصف عشق نه تنها نصف بلکه ذره ای از عشق هم نمی تواند باشد. دچار سو ء هاضمه بودن...

کمتر کسی به شما می گوید خودتان باشید- همه به شما نمونه می دهند: "مانند آن باش" گویی که تمام هدف خداوند از خلق شما تکرار زندگی دیگران است و نه زندگی خود.گویی که خداوند به شما زندگی دست اولی نداده و زندگی دست دوم دارید.

این بی احترامی به خود و بی احترامی به خداوند نیز هست.

خداوند به هر کدام از ما یک زندگی داده و زندگی من مال این و آن نیست و من باید خودم زندگیم را خلق بکنم نه دیگری.برده و مقلد نباش.با تقلید از دیگری- حتی اگر پیروز شوی- در درون خالی خواهی ماند و پوشالی-افسوس!

یک گاوچران برای کلانتر تعریف می کرده که بهترین اسب دنیا را دارد:

روزی در کوهستان از زین پایین افتادم و پایم شکست!

کلانتر گفت: نگو که اسب پایت را جا انداخت!

گاوچران گفت: نه. ولی کمربندم را با دندان گرفت و به خانه برد و پنج کیلومتر چهار نعل رفت تا دکتر بیاورد.

کلانتر گفت: خوشحالم که چنین اسبی داری و همه چیز خوب پیش رفت.

گاوچران گفت: واقعا این طور نشد آن اسب لعنتی دامپزشک آورده بود!

ولی از یک اسب چه انتطاری می توان داشت؟حتی همین هم زیاد است!با تقلید از دیگری هر کاری که انجام دهی در جایی و به نوعی نکته را از دست می دهی.تو در یک مرحله دچار خطا خواهی شد.

هیچ اشکالی ندارد از یک آموزگار- از یک روحانی کمک طلبید. روحانی در آن جا می تواند راه را برای تو باز کند و تو را از خطرات راه آشنا سازد.

تو آنقدر اصالت داری که زندگی خودت را زندگی کنی. و نه زندگی دیگری را.این هدیه عظیم الهی است.آوازت را بخوان و رقصت را برقص و عشقت را ابراز کن.

و گذشته گان را تقلید نکن. هر وقت خودت را شناحتی تقلید محو می شود.

خلاقیت پس از خودشناسی رخ می دهد.

کسانی که دارای خصوصیات زیر هستند- تقلید می کنند:

چاپلوسان- خسیسان- خبیثان- خودداران- سرسریان- سطحیان- دروغ گویان- دورویان- شروران- بردگان - جاه طلبان - ستمکاران- کینه ورزان- حسادت ورزان- نفرت ورزان- خرافه ورزان- اوبـاشان- لـجبازان- انـتقام جـویان !

برای مثال اگر کسی حسادت می ورزدـ این شخص هم حسود است و هم از حسودان-حسادت را تقلید می کند و اگر کسی لجباز است...

نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 12:11 | لینک ثابت | موضوع: |

ببخشید شما کی هستید ؟! 

ببخشید شما کی هستید ؟!

ببخشید شما کی هستید؟!

من رنجبران هستم - طاهر رنجبران

ببخشبد من اسم شما را نپرسیدم ـ پرسیدم شما کی هستید !

من طراح هستم .. طراح ابزار کمک پزشکی

ببخشید من کار شما را نپرسیدم و از نظر اخلاقی صحیح هم نیست که بپرسم شما نانتان را از کجا در می آورید بلکه پرسیدم شما کی هستید !

آهـــــااا... الان متوجهتون شدم. آخه می دونین بیشتر مردم ساده دوست دارن بفهمن آدم چه کاره هست اینان آدم های مادی هستند ولی شما معلوم هست که به ظاهر اهمیت نمیدید. پدر من سرهنگ بود ـ الآن باز نشسته شده اند...عموی من هم وزیر کشور بود زمانی که من در فرانسه تحصیل می کردم یعنی دوره فوق دکترا را می دیدم. در دانشگاه دختری بود که اتفاقا ایشان هم پدرشان وزیر کشور فرانسه بودند ـ بعد ها که آشنا شدیم فهمیدیم که عموی من با پدر ایشان رابطه دارند و در جلسات همدیگر را ملاقات می کنند...!

دختره که متوجه شده بود من از چه خاندانی هستم عاشق من شدـ شما خودتون که می دونین در اروپا والدین دخالتی در انتخاب همسر فرزندانشان ندارند. چی بگم عاشق شدن دختر همانا و الآن صاحب یک دختر و یک پسر هستم... یک شرکت دارم... اخیرا هم یک آپارتمان در کرج خریده ام.

من خودم بچه جنوب تهران هستم ! البته از این بابت افتخار می کنم - می دونین اصلیت آدم خیلی مهم هست ولی فامیل خانمم در کرج بودن به خاطر اون تصمیم گرفتیم در کرج سرمایه گزاری کنیم با اینکه خانم من در فرانسه بزرگ شده اند ولی من افتخار می کنم که ایرانی هستند آدم به ملیتش باید افتخار بکنه - بچه های ما درست است ایرانــــی نمی دونن ولی خونشون ایرانی هست.

چند هفته پیش در ایران بودم... آدم وقتی اینجاست میگه اونجا بهتره وقتی هم میره ایران میگه اینجا بهتره. ولی ایران کلا مشکلات زیاد هست... پدرم بازنشسته هستنـد می دونین که حقوق بازنشسته ها در ایران چقدر کمه ـ برادرم هم که به پدرم کمک نمی کنه- البته طفلی حق داره وضع مالیش زیاد تعریفی نداره خودش هم اجاره نشین هست می دونین اینجور چیزها آدمو خسته می کنه ـ نگرانی و استرس هم میاره - دمکراسی هم که در ایران نیست...!

آقا یک لحظه ـــــــــ اجازه بدید. ببخشید...

این اطلاعاتی که شما در اختیار من می گذارید به چه درد من می خورند!؟به چه کار می آیند؟ این ها شما را تنها از من دور می کنند مانع ملاقات و شناخت من با خود شما می شوند.! من فقط می خواستم بدانم شما کی هستید همین !

معذرت میخوام آقا - شما خودتون کی هستید که هویت من را زیر سئوال می برید؟

اولاْ هویت من با این هایی که شما شمردید تعریف نمی شود. دوماْ من تفسیری از خود ندارم ـ اما از اینکه خودم هستم خشنودم...

تامل:شناخت واقعی انسان از دیگری لازم به شناخت خود از خود است.واقعاْ چرا انسان ها وقتی به هم می رسند میل دارند از تحصیلات و کار و موقعیت دیگری خبر داشته باشند؟

این جستجو برای اعتماد و دفع تردیدها است؟آیا می خواهیم اندازه بگیریم که آیا طرف مقابل لایق دوستی کردن می باشد؟ و یا این که طبیعی است. شما یک دستگاه بخواهید در خانه داشته باشید دوست دارید نحوه کار و از امکاناتی که این دستکاه دارد باخبر باشید و در صورت نیاز دکمه مورد نظر را بزنید؟

همه این ها منطقی و سالم و به حق می باشد.اما یک مورد خیلی ظریف و با اهمیت می باشد که پشت این کارت شناسایی- ممکن در غایب است. و آن منیت و نفس می باشد.

واحد اندازه گیری برای شناخت درست و بهتر- تقاظا و درخوست کارت شناسایی نیست.کارت شناسایی تولید دانشگاه است.به دست دانش و ذهن ساخته شده است.شما را از شناختن دور می کند.و اگر کسی خودش را با "عنوان" و داشت هایش معرفی کرد مهربان باش و از او بترس.

او در اولین ملاقات اسلحه کشیده و می خواهد به تو بگوید که تسلیم شو. من اسلحه دارم و بنابر این مهم هستم.قدرت دارم و تو از من اطاعت خواهی کرد.نه او می خواهد خودش را معرفی کند تا اگر شما نیازی به کمک او داشتید او در خدمتتان باشد!

این هم از زرنگی های ذهن و نفس است.نفس تا بخواهی برایت نسخه دارد و خود را همیشه به حق می داند.دنبال برهان است.دنبال ارضای منطق خود هست.و نمی داند که همین منطق ساخته خود نفس او بوده که به عمق نرود و در سطح بماند.

همه این ابزاهای شناخت که انسان تولید کرده است برای ترس از آشنایی با خویشتن خویش می باشد و برای هرچه دوری انسان از خودش می باشد.

طبیعی است اگر بخواهی خود خودت را بشناسی همه این ها زیر سوال می رود و تو می مانی با یک ورقه که سازنده آن مثل تو بدبخت بوده و می خواسته به تو هویت جعلی داده تا هویت کاذب خودش زیر سوال نرود.

پشت این نقاب مدرک-پشت این نقاب "مقام" خودش را مخفی کرده است. آن ها را جایگرین خود فطرتش کرده است.و تو می گویی این کارت شناسایی ها کمی کمک می کند برای شناخت.

اگر این کارت شناسایی ها کمک می کردند که حالا یک جامعه با امن و اعتمادی داشتیم. پس چرا با وجود این همه کارت هنوز انسان ها به هم اعتماد ندارند.معلوم است آن کارت ها و آن جاه طلبی ها انسان ها را از هم جدا می کند و از همه مهمتر انسان را از خودش جدا می کند.

این کارت ها و مقام ها را ملاک ازدواج ها و دوستی ها قرار ندهیم.این کارت ها زرق و برق دارند و زود انسان را فریب می دهد.اغلب جوانان ما گول این مدارک دانشگاهی را می خورند و با کسی ازدواج می کنند و وقتی به خانه بخت رفتند تازه با خودش آشنا می شوند که کمی دیر شده است و جراحات دیده اند.

شناخت خصوصیات فردی مهم است.شناخت روحیات درونی مهم است.شناخت خصوصیات اخلاقی مهم است.شناخت وجود مهم است.داشتن انرژی مثبت مهم است. اگر داشت ها و نداشت هایمان را کمی فراموش کنیم.اگر در مجالس به این ها فخر نفروشیم و از بن و ریشه به باد فراموشی بسپاریم.آن هنگام فرصت "طلوع نور" فرا خواهد رسید.هنگام اعتماد فرا خواهد رسید.صمیمیت بیشتر خواهد شد.

ما به دانشی نوین احتیاج داریم. این دانش انسان ها را از هم جدا کرد و به جای نزدیکی و دوستی جنگ و خونریزی به پا کرد.این دانش تکبر و غرور ایجاد کرد و تو می گویی این ها ربطی به دانش ندارد!

انسان دانش آلوده شده است و هر چه می آموزد مثل غباری روی آیینه می ماند.آگاهی در بی دانشی است.اعتماد و عشق در بی دانشی است.نه نه. اگر چنین بود که تمام کسانی که دانش فقیرند آگاه بودند! چیزی که خیلی ها خطا می کنند همین نکته ی کلیدی است.

دانشی که تو داری برای نان در آوردن خوب است. فقط همین نه کمتر و نه بیشتر.و زندگی تنها نان نیست.

اما برای شناخت بن و ذات و فطرت تو- احتیاج به فضا است. احتیاج به سکوت است.و این دانش سرو صدا دارد.این دانش بزرگ به نظر می رسد و تو بهتر می توانی خودت را پشت این دانش مخفی کنی. این کارت و دانش و مقام به عنوان ابزار برای شناخت تو به تو مضر است.مانع است.

وقتی می خواهی ابراز علاقه به کسی بکنی این کارت و دانش باعث می شود ابراز علاقه کاذب باشد.وقتی می خواهی برای معشوق بنویسی-کارت و مقام و دانش و خودت باید بمیرند.

وقتی مردی جاری می شوی.خودجوش و خودرو می شوی..انرژی و نور تو از خودت تامین می شود تو دیگر بی نیاز شده ای. تو به عالم نور رسیده ای.در واقع نرسیده ای نور همیشه در تو بوده.و فقط طلوع کرده است.

و وقتی محو شدی چیزی اتفاق می افتد.تنها چیزی که واقعی است و آن را فقط می توان تجربه کرد. فقط می توان آن را بود.نمی توان آن را شد.نمی توان آن را آرزو کرد.آرزو برخاسته از نفس است.و وقتی نفس مرده است چیزی که به جا می ماند عشق است.تنها چیز واقعی...

ببخشید شما کی هستید؟! 


نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 12:6 | لینک ثابت | موضوع: |

آشنا چیست ! غریبه کیست ؟ 

آشنا چیست ! غریبه کیست ؟

غریبه کیست ؟ آشنا چیست ؟

تا زمانی که من وجود دارد غریبه هم وجود دارد. وقتی من محو می شود غریبه هم همسفر او می شود. لطفا کمی بیشتر توجه کنید. کیفیت توجه - زمانی بالاست که نظر و عقیده قبلی و کهنه من - هیچگونه دخالتی در توجه و مشاهده فعلی من نداشته باشد.

شما وقتی در خیابان شخصی را می بینید که تا به حال ندیده اید فکر می کنید غریبه است - اگر با شکم گرسنه از خیابانی رد می شوید به احتمال زیادی فقط رستوران های آن خیابان را خواهید دید و در آینده آن رستوران ها برایتان به آشنا تبدیل خواهند شد.در حالی که در همان خیابان مغازه های دیگری هم وجود دارند...آیا آشنا همان گذشته نیست؟ اگر هست... آیا گذشته مهمتر از حال است؟!

هر روز پرندگان برای شما آواز می خوانند و شما جواب آنان را نمی دهید. از کنار درختان رد می شوید و به روی خودتان هم نمی آورید.لازم نیست از کنار هر درختی رد می شوی با او احوال پرسی کنی اما بدان که آنها بی جهت آنجا نیستند.

شما هر روز و هر هفته حال دوستانتان را می پرسید و قربان صدقه این فامیل آن همکار می شوید.این به مانند آن است که کسی قبل از حمام کردن یک پایش را بپوشاند ولی پنجاه بار موهایش را بشوید. آیا شما این کار را می کنید. این کار را نمی کنید شما پایتان را هم می شویید.آخر موی شما به تنهایی به چه درد می خورد. چشم من به تنهایی به چه کار می آید؟!

ماهیت ذهن تجزیه طلب است...می گوید تو اگر یک ماشین لوکس داشته باشی و بینی ات را عمل کنی زیباتر می شوی ! ذهن می گوید بچه من - بچه دیگران -آشنای من - کشور من -مذهب من -ثروت من - مقام من - دوست من - توجه می کنید ؟ با این من ها تو هر روز منزوی تر می شوی - مدام می خواهی خودت را با کارهای عجیب و غریب از دیگران جدا کنی. یک روز ماشین می خری روز بعد یک کالای دیگری می خری...

همه کار می کنی که مورد محبت و توجه دیگران قرار بگیری و توانایی های خودت را باور کنی و به باور دیگران برسانی در حالی که همه این فعالیت ها غریبه تولید می کنند... داشتن ثروت و ماشین و خانه خوب - هیچ اشکالی ندارد به شرطی که در آنها خلاصه نشوی به شرطی که آنها روپوش شما نباشند حجاب شما نباشند. حجاب غریبه تولید می کند. حجاب نفس است - نفس شما را تکه تکه می کند انزوا می کند.

تمام فعالیت های ذهن برای تجزیه و تکه تکه کردن تو ساخته و پرداخته شده است. گول این شیطان را نخور... تجزیه تو کار فکر است. تجزیه غیر ممکن است تو فقط می توانی حل بشوی تمام رودخانه ها به خاطر اقیانوس است به تنهایی می خشکند...

تو فکر نکن جزئی از این کیهان هستی تو خود کیهان هستی و این محض آگاهی است.خورشید تابان بخشی از تو هست و ماه وستارگان بخشی از تو هستند و نه تو بخشی از آنها.هدف این است که ما خودمان را بیگانه از هستی و خداوند ندانیم و هدف این است که ما تجربه کنیم تا ادراک کنیم که ما یکپارچه با خداوند و هستی هستیم و این در یکتایی و توحید و یگانگی تجربه می شود.

با احساسات و بازی کلمات سرو کاری ندارد - احساسات و بازی با کلمات کار ذهن است در حالی که آگاهی در حیطه ذهن نیست.عطار و بابا طاهر عریان و مولانا و حافط و بودا و مسیح و موسی و سلیمان و سعدی و زرتشت قبل از ما به یگانگی و یکپارچگی و خودشناسی رسیده اند.می بینید که از افکار سانتی مانتال و رومانتیک و موهومی سخن نمی گویم. که خود حقیقت است.

شما مرتب به دوستانتان سر می زنید اگر فامیل و همکارتان مریض شد به ملاقاتش می روید به فرزندانتان کمک می کنید تا تحصیل کنند - شما از پدر و مادر سالخورده خود به خوبی مواظبت می کنید - شما در فکر تهیه ثروت برای آینده فرزندانتان هستید. این ها همه مبارک باد.

اما اگر این ها برای جداسازی خود از دیگران و از ترس و عدم اطمینان یا برای سرمایه گزاری در بهشت باشد لحظه ای تردید نکن بدان که کارمند شیطانی نه خدا و همه برای شرارت است برای فریب دیگران است...ذهن تو شرطی شده است و به همین جهت ارتباط تو با خودی هاست و تو نمی توانی به غیر خودی عشق بورزی...

تو اگر راست می گویی چرا وقتی از گلی یا از درختی عکس می گیری از او اجازه نمی گیری ! تو می دانی وقتی از درختی بدون اجازه خود درخت - میوه می چینی در حال تجاوز هستی !تو می پنداری از گل مهمتر هستی! واقعا تو چرا منتظری تا دعوتت کنند ؟! تا جایی بروی!

اگر یک نفر تولدش را در سالن مجللی جشن بگیرد و شکم تو را پر بکند - برایش کادوی خوب می خری - در غیر این صورت چرا این کار را نمی کنی؟می گویی پر رو می شود! تو همیشه در حال معامله و طراحی و ترفند زدن با زندگی هستی - به همین جهت دست به هر کاری می زنی پشتش پشیمانی ! طلب کاری !...

چونکه تو ذهن پاره پاره داری و چونکه تو یکپارچه و یگانه با هستی نمی توانی باشی و چونکه ذهن و نفس تو در جدایی می تواند تغذیه شود نه در توحید.تو به تنهایی محکوم به شکستی و تو چاره ای نداری جز آن که خودت را پرت کنی به گلوگاه کیهان و وقتی این اتفاق افتاد می بینی که همه چیز متعلق به تو بوده و تو غافل از این بودی.

معلوم است کاری که محاسبه در آن دخالت داشته باشد و عشق مفقود باشد-همینی می شود که شده است.

مهربان باش و این را بفهم. زندگی در رابطه نیست در ربط بودن است. تو نمی توانی به کسی بگویی من عاشق تو هستم ولی لب تو را تر نمی کنم. تو چگونه می توانی بگویی من فلان نویسنده را می شناسم در حالی که دو صفحه از کتاب هایش را نخوانده ای - خواندن مهم نیست چگونه خواندن مهم است. چون حسودی ! دلیل تراشی ! نمی توانی ! انگار نمی خوانی...

تو چرا وقتی سفر می روی سوغاتی هایت فقط برای کسانی است که یا با آنها معامله ذهنی داری یا وابستگی ذهنی ! بچه هایی هم هستند که فامیلی ندارند که به سفر بروند تا سوغاتی برایشان بیاورد چرا فکر آنها را نمی کنی ! بعد هم می خواهی زرنگی کنی - می گویی من مسئول آنها نیستم.

متاسفانه واقئیت غیر از این است تو مسئول جدایی و نزاع و خصومتی ! تو خودت را نمی شناسی به همین جهت با خودت غریبه ای - کسی را که فکر می کنی نمی شناسی خود تو هستی کسی دیگر نمی تواند باشد -

آن درخت هم تو هستی - آن خار و گل هم تو هستی و آن قاتل و مقتول هم تو هستی - مرغ هم تو هستی روباه هم تو هستی - ویروس هم تو هستی- تو فقط خودت نیستی. غریبه ای وجود ندارد !

می گویی فلانی چطور می تواند من باشم او این همه ظلم و فساد می کند...می گویم آن تو هستی اما تو آن نیستی... اگر شما نابینا باشید - شما فقط نابینا هستید- شما با این چشم هایتان چکار می کنید !؟

قلب کار خودش را می کند ریه و معده هم کار خودشان را می کنند - دخالت در کار هم ندارند برای هم حرف درست نمی کنند یکی بر دیگری حکومت نمی کند یکی بر دیگری برتر نیست... آنها با هم در ارتباط نیستند بلکه آنها به هم ربط دارند...همه چیز با هم در ربط است.

وقتی ناخن شما بلند می شود شما آن را کوتاه می کنید و به خاطر جدائی اضافه ناخن ها مراسم تعذیه برگزار نمی کنید... برگ درختان در پاییز می ریزند آنها کجا می روند ! کجا را دارند بروند - اصلا جایی قرار نیست بروند - باز برمی گردند. ریشه مهم است - هسته مهم است.

هر کدام از ما ماموریتی داریم ! بی جهت به این دنیا نیامده ایم که پیر بشویم و بمیریم ! این است که ما احساس عدم امنیت می کنیم و برای به دست آوردن امنیت و فرار از ترس و تنها یی غیر خود درست می کنیم...

من آرزوی تعالی یافتن برای تو میکنم نه آرزوی پیر شدن ! مهربان باش و با خودت این همه لجبازی نکن.

غریبه وجود ندارد تنها تو با خودت غریبه هستی !

نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 12:5 | لینک ثابت | موضوع: |

کمک کردن یعنی چه! 

کمک کردن یعنی چه!

سه دلیل ممکن برای کمک به دیگری:

الف: به خاطر دیگری : در این حال شما سرمایه گذاری می کنید و چشمتان دنبال پاداش خواهد بود- عین این است که شما برای رسیدن به بهشت دعا و نماز بخوانید-شما در این صورت هم در حال معامله با خدا هستید.حقیقت از معامله و محاصبه دور است.

ب: به خاطر ارضاء خودتان: یعنی به خاطر ارضاء نفس به دلایل گوناگونی کمک دیگران می شوید و ممکن است هیچ انتظاری هم نداشته باشید...در این صورت شما خیلی خودخواه و خودمحور هستید و ممکن است اگر فرصتش مهیا شود در مواردی به خاطر ارضاء نفستان دست به هر شرارتی بزنید...تفاوت نوع اول و دوم در شکل است در عمق هر دو نادرستکار هستند...

پ: عشق: شما به آگاهی و دانایی و هشیاری رسیده اید... فطرت آگاهی و هشیاری (انسان) همان تقوا و بی نیازی - معصومیت و خصلت های خودجوش - خوب و واقعی می باشد - مانند گلی که می روید و هیچ هدفی از گل بودنش ندارد همان که گل هست خشنود است و طبیعت هم از وجود گل بهره مند می شود.

اما یک چیز گل و انسان را از هم متمایز می کند و آن آزادی - خرد و دانایی انسان نسبت به گل است. یعنی اینکه گل هزاران سال پیش هم زیبا بوده و فطرتش همان بوده و حالا هم همان است - انسان به خاطر آزادی که دارد از فطرتش جدا می شود اما باز این آزادی را دارد که به فطرتش باز گردد.

مولانا می گوید:

بـشنو از نـی چون حکایت مـی کند از جـــدائیها شـــکایت مـــی کند

انسان معصوم متولد می شود اما راهش از همان لحظه های اول منحرف می شود و دوباره باید خودش را خلق بکند - انسان تنها موجودی است که بعد از تولدش باید خودش را خلق کند و اگر موفق به این کار شد دست به هر کاری بزند مبارک است - زیرا خودجوش است نورش را از خودش می گیرد و هر عمل خودجوشی کیفیت دارد.

هیچ کسی نمی تواند بدون آگاهی - محبت و شفقت داشته باشد... مهربانی که آگاهی در آن مفقود است برای شرارت و فریب دیگران و یا از روی عادات و سنن و از روی وابستگی خواهد بود که بدون شک کیفیت نخواهد داشت.

گفتیم که عشق معلول آگاهی است در عدم آگاهی و بلوغ شما از انجام هر کاری قصدی داری - به خاطر همین خواستن و قصد که تغذیه ذهن و نفس است من ذهنی و جعلی تولید می شود و این دروغین و جعل - کار واقعی که خودجوش است را نمی تواند انجام بدهد..

برای اینکه متوجه آگاهی و عدم آگاهی شویم باید اشاره به این داشته باشم که آگاهی نه دانش است نه در دانشمند بودن است بلکه در بی دانشی است آگاه و دانا کسی است که هیـــچ نمی داند...

دانستن سدّ رسیدن به آگاهی و نور است. هیچ اشکالی ندارد که شما در دانشکاه تدریس می کنید فقط کافی است کارتان دخالت روانی در زندگی تان نکند - آنموقع دانش شما تبدیل به بینش و خلاقیت می شود...

ما به وسیله نیمکره سمت چپ انسانی می توانیم شیمیدان و دانشمند بشویم و یا رهبری یک کشور و یا کشورها را بدست بگیریم. اما یک دانشمند و شیمیدان خوب نمی توانیم بشویم و یا یک رهبر خوب و خلاقی نمی توانیم بشویم. ما مدیران بسیاری داریم اما مدیر خوب خیلی کم داریم.

در حالی که برای کیفیت - قابلیت - خلاقیت و موفقیت حقیقی و خانوادگی - زناشویی - دوستی - مهرورزی - همدلی - ادراک - عشق - بچه داری و شناخت خود و کیهان نیاز به نیمکره راست انسان می باشد که متاسفانه به خاطر وابستگی انسان به گذشته ها- نیمکره راست انسانی دچار سستی بلوغ می شود و اغلب اوقات بیشتر از پنج سالگی رشد نمی کند... که به کودک درون هم معروف می باشد...

نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 11:59 | لینک ثابت | موضوع: |

روشن دلی حقیقت است و روشن فکری کاذب 

روشن دلی حقیقت است و روشن فکری کاذب

قبل از هر چیز بهتر می بینم اول به جریان فکر بپردازم.

فکر یعنی گشتی در حافظه و حافظه تغذیه فکر است...

حافظه یعنی تجربه های ما - تاثیر اجداد - ادوار - قوم ها - سنت - دین - فرهنگ- خاطره های ما...

حال اینکه تا چه اندازه خرد- فهم - ادراک - آگاهی و بن و فطرت ما در جریان انباشته شدن حافظه نقش داشته است جای سوال است!

نتیجه فکر- ذهن و ذهنیت است و نتیجه ذهن از شما یک "من" می سازد یک من جعلی و این من کاذب شما را از فطرتتان تجزیه کرده و هر چه بلا هست سر شما می آورد. از این به بعد شما دست به هر کاری بزنید واقعی و حقیقی نخواهد بود. کیفیت نخواهد داشت. خلاق و خودزا نخواهد بود.

ممکن است شما دانشمند و یا رهبری کشور و یا کشورها را به دست بگیرید اما یک دانشمند و رهبر خلاق و هوشمند متعلق به خویشتن خویش نخواهید بود. این من وابسته به نفس- کلی در انبار حافظه زخم - درد و اندوه دارد جراحت و معیار و ارزش دارد و همه این ها یعنی خشم - و ذهنی که خشم در او دخالت دارد روشن و تیز نمی تواند باشد.

می کند گستاخ مردم را به راه خود به جان لرزان تر است از برگ کاه

فکر وابسته یعنی فکر تبعید شده به زندان و فکری که استقلال در او مفقود است آزادی و خرد نیز در او مفقود می باشد. استقلال و آزادی جدا از هم نیستند لذا یک فکر وابسته - آزادی را نمی تواند ادراک بکند. .

چرا که فطرت و خویشتن خویش اسیر و در زندان ذهن- نفس و حافظه قرار می گیرد و هر تصمیم شما- در اصل تصمیم خود واقعی شما نبوده و به شما تعلق ندارد بلکه دستوراتش را از بیرون می گیرد. که در مذاهب گوناگون "شیطان" خطاب شده است.

ذهنی که توجیه و ملامت در آن دخالت دارد وابسته است و نمی تواند صادق و ساکت باشد - یک ذهن تیز و روشن به هیچ چیزی وابسته نیست. اگر شما نگران آینده هستید - اگر شما نگران از دست دادن ملک و مقام و موقعیت خوب خود هستید - اگر ذهن شما خشک و مقاوم است - نفرت و شیدایی در آن دخیل است.

چنین ذهنی آگاهی در آن مفقود است و این ذهن آشفته و پریشان و خیلی شلوغ نه روشن است- نه تیز و نه آرام بلکه بیمار می باشد و احتیاج به یک روانشناس خلاق دارد. ذهن سالم هر آن خالی و سفید است.

تا زمانی که ذهن می گوید دین من - گروه من - سرزمین من - بچه من - ملک من - چنین ذهنی تکه تکه و تجزیه طلب است و هر آن- غریبه تولید می کند و هر آن- به فکر خود کاذب است - دوست و دشمن تولید می کند و جایی که دوست و دشمن هست تنهایی و انزوا مذمر است...

تنها در یگانگی ( Aloneness ) هست که ذهن و فکر می تواند روشن بین باشد نه در تجزیه و انزوا. ( Loneliness )فکری که وابسته به عقیده و باور خاصی است و در حقانیت خود سماجت می کند نمی تواند شفقت و مهر بورزد - همیشه نگران باور و عقیده خود می باشد و خود را در این باور و آن عقیده تعریف و انزوا و تجزیـه می کند.

اگر ذهن شما غم و اندوه دارد این ساخته خود ذهن است که حافظه آن را تغذیه می کند و چون ساخته ذهن است جعلی و کاذب است... تولد یعنی جشن و سرور - عشق ورزیدن - آفریدن و آوریدن.

درد و اندوه ساخته ذهن انسان است - به همین جهت هم ذهن و هم درد و غم و هم فکر همه کاذب و جعلی می باشند ذهن فقط تقلب را یاد گرفته است پیوسته کپی می کند - سرزنش - ملامت - عیب جویی و توجیه می کند. ذهن و فکر وابسته - از آفریدن -خودزائی - عشق و شفقت محروم است.

عملی که خودرو نیست و از حافظه تغذیه می شود هدفمند است و ذهن هدفمند یعنی ذهن آلوده و آلودگی فاقد کیفیت است... ذهن وابسته متعفن است تازگی ندارد همه چیز را تحریف شده می بیند و به همین جهت باهوش که نیست بیمار است.

بسیاری از سیاستمداران در دنیا شاید روشنفکر (Intellectual) باشند ولی باهوش (Intelligent) نیستند و به همین خاطر جنایت کاران و شکنجه گران قهار می باشند. انسانی که آگاه و باهوش است تنفر - سماجت - لجبازی - حسادت - وابستگی در او مفقود است. انسان باهوش و آگاه همه چیزها را تحریف نشده می بیند نه آنگونه که ذهنیت و حافظه و فکر به او می گوید.

ذهنی که همیشه به درستی و نادرستی و خوب و بدی هر چیزی فکر می کند یا نگاه می کند واقعیت آن چیز را نمی تواند بفهمد و ببیند به همین جهت روشنگر که نیست حالش بد است نیازی به فعال بودنش نه در سیاست بلکه در هیچ جا نیست احتیاج به استراحت دارد و باید به پزشک مراجعه بکند. ذهن روشن و تیز ساکت و صادق و آرام است.

ذهن شرطی و شلوغ هنر بکند روشنفکر آبدوغ خیاری و کاذب می تواند باشد -روشنگر واقعی وابسته به دانش و داشت ها و نداشت هایش نیست -.دانش را می توان از این دکّـه و آن دکّـه و از این و آن کتاب انباشت کرد. اما برای بدست آوردن آگاهی باید از بخش روانی دانش رو کرد.

روشنگری و باهوشی در بی دانشی و بی نیازی است. دانش اندوزی بدون روشنگری تو را مسموم می کند و تو برای اینکه دانش را هضم کنی تا مسموم نشوی احتیاج به آگاهی و خرد داری.دانش و زندگی هضم نشده انسان را بس سنگین می کند انسان را بیمار و به اصطلاح (روشنفکر) می کند- اما یک <<"روشن" فکر">> که بخش اول آن را از "روشن" دلی" دزدیده اند نمی تواند هوشمند باشد.

فکر اصالت ندارد- فکر همیشه از گذشته تغذیه می شود. روشنفکری یک جریان دروغین است!

به قول عارف بزرگ هندی "اشو" فکر را جایگزین تجربه های وجودی انسان (بودن) و دانش را جایگزین خرد کرده اند.

یک فکر وابسته محال است آزادی را درک بکند و فقط یک انسان آزاد می تواند آگاه و روشن باشد تا به کمال برسد.

روشن دل یعنی خلاق - خودزا - تولد - جشن - خودرو - تاج روشنگری و آگاهی عشق است...

اگر شما ثروتمند مسن ناآگاه باشید تردید نکنید که اطرافیان شما ثروت شما را بیشتر از خود شما دوست دارند و اگر شما ثروتمند مسن روشنفکر باشید باز هم ثروت شما را بیشتر از خودتان دوست خواهند داشت.

اما اگر شما مسن روشن دل و آگاهی باشید- گدایان و دزدان باز هم ثروت شما را بیشتر از خود شما دوست خواهند داشت. دزد - دزد است و گدا - گدا است. چشم و طمع آنان در پول و دانش اندوزی برای ارضا‌‌ء نفس است نه در روشن دلی و آگاهی و خرد و نور شما- و نه در رسیدن به نور و خویشتن خویش...

اما اگر شما آگاه و روشن بین باشید جریان دزد و گدا بودن خودتان و روشنفکران را به راحتی تشخیص می دهید. یعنی اول خودتان را می شناسید و بعد اطرافیان و غیر خود را.

روزي دروغ به حقيقت پیشنهاد رفتن به دریا کرد حقيقــت ساده لــوح پذيرفت. وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز تا امروز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در و با لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

روشن دلی حقیقت است و روشن فکری دروغ!

خیلی از ثروتمندان و روشنفکران جعلی گدایان و دزدان حرفه ای می باشند. پس می بینیم که خودشناسی یا آگاهی یک رویش است یک هدف است یک تولد است یک جشن است. بقیه یک وسیله است. وقتی فطرت و خرد از زنجیر و اسارت آزاد شود در عالم نور هستی.

مولانا می گوید:

تـو چشم شیخ را دیدن میاموز فـلک را راست گـردیدن مـیاموز

تو کـل را جمع این اجزا مـپندار تو گل را لطف و خندیدن میاموز

تو بگشا چشم تا مهتاب بـینی تــو مـه را نـور بـخشیدن میاموز

تو عقل خویش را از می نگهدار تـو مـی را عـقل دزدیـدن میاموز

تــو بــاز عـقل را صــیادی آمــوز چـنـین بــیهـوده پــریـدن میاموز

یــتیمان فــراقـش را بــخنـدان یــتیمان را تــو نــالـیـدن مـیاموز

دل مـظلوم را ایـمن کن از ترس دل او را تـــو لـرزیــــدن مـیامـوز

تو ظالم را مده رخصت به تأویل ســتیزا را ســــتیزیدن مـیامـوز

زبان را پردگی می دار چـون دل زبـان را پـــرده بــدریدن مـیامـوز

تو در معنی گشا این چشم سر را

چو گوشش حرف بر چیدن مـیاموز

چاره در خودشناسی است!

نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 11:56 | لینک ثابت | موضوع: |

شناخت و درمان خرافات 

شناخت و درمان خرافات

نودو هشت تا نودو نه درصد نسل بشر در خرافات زندگی می کنند. در خرافات زندگی کردن ربطی به باورمند و نبودن به خدا ندارد. کسی که به وجود خداوند باور ندارد می تواند یکی از خرافه باورهای قهاری باشد. ریشه خرافه در عدم شناخت حقیقت و خود واقعی می باشد. خرافات یعنی باور به سایه حقیقت. خرافات باور به جانشین و خود ساختگی و من ذهنی می باشد. خرافه یعنی خود نفس!

خرافات در انسان اضطراب و افسردگی و توهم و دیگر بیماری های روانی تولید می کند. انسان را بی قرار ساخته و آرامش را از او می گیرد. باورهای من در آوردی و خرافات امیدهای کاذب تولید می کند و انسان را از لحظه و اکنون و بودن در زندگی محروم می کند. در گذشته و آینده زندگی کردن خرافات است.

خرافات در عطسه کردن و ناخن را در شب نگرفتن و از این قبیل خلاصه نمی شود. دامنه خرافات بسیار بسیار وسیعتر از آن است که تصور می شود. هر چیزی که بعدا وارد انسان شده است و با طبیعت انسان منافات دارد خرافه محسوب می شود. هر چیزی که طبیعت انسان را تحریف کرده است و می کند خرافه محسوب می شود. هر چیزی که ذهن برای انکار طبیعت و حقیقت . . . دنبال منطق و توضیح باشد خرافه محسوب می شود.

علت تمامی خشونت نسل بشر و تمامی جنگ ها ریشه در خرافات دارد. اگر سحرناز به مرد همسایه سلام بکند, و یا با مردی آن طرف دنیا چت کند, شوهر سحرناز او را خیانت کار دانسته و او را کتک زده و خود را افسرده خواهد کرد! و کسی نیست که به داد امیر شوهر سحرناز برسد و او را آگاه بکند و از او بپرسد که تفاوت گل با مرد همسایه در چیست! در دانشگاهی که امیر دکترا گرفته است از این چیز ها نمی پرسند. در دانشگاهی که امیرها را تولید می کنند, نیمه سمت راست مغز اینان را فلج می کنند!

خرافات محصول توهمات و خیال و گمان انسان از اول تا به حال بوده است. خیال و گمان یعنی غفلت از خود. تحریف مذاهب و دین از اصل به گمان و خیال خرافات است. بلا و دردی که خرافات به جهانیان روا داشته است, قابل ذکر نیست.

چاره و درمان خرافه زدایی در آزادی است. در صداقت و زلال بودن است.

امروز را به فردا موکول کردن, پرسه زدن در آینده و گذشته در خرافات زندگی کردن است. خرافات حوصله آدم را سر می برد و حال انسان را خراب می کند. اگر حوصله شما زود سر می رود و زود از چیزی خسته می شوید نشانه خرافی بودن شماست. نشانه تعریف ذهنی و کاذب شما از زندگی است. تعریفات ذهنی همیشه کسل و کاهل کننده و اظطراب آفرین است.

مذهب واقعی خرافه نیست. خداوند حقیقی خرافه نیست. چیزهایی که موجب غیر واقعی شدن این ها شده است, خرافات هستند. آن ها را باید کنار گذاشت. سایه را باید کنار گذاشت. که خورشید هر وقت تمرکزش صد در صد به شیئی نباشد ایجاد سایه می کند. سایه ها خرافات هستند نه خود اصل. سایه به چه کار می آید! خود اصل مهم است.

فعالیت برای تجلیل و تقدیس, بازی کردن و بازی دادن انسان ها نشانه خرافه گری و خرافه باوری است. تصویر ذهنی ساختن از حقیقت خرافات است. خرافات زندگی را محدود می کند. خرافات دوست داشتن و عشق را محدود می کند.اگر تو مولانا و سعدی را از بچه ای که هنوز به دنیا نیامده و یا آمده و ممکن است مانند مولانا به عالم نور برسد, بالاتر بدانی, در خرافات به سر می بری.

مرجع کسی که نَفَس مسیحایی دارد, چه کسی می تواند باشد!؟ مرجع او خود, خودش می تواند باشد. چشم بصیرت لازم است تا انسان الهی را ملاقات کرد. خیلی ها نزدیک مسیح بودند, ولی او را هرگز نیافتند. انسان خرافی هیچ چیزی را آن طور که هست نمی تواند ببیند. محال است. سخنان من را معنی کردن هم در دام خرافات افتادن است. معنی و تعریف و تعبیر سماجت گونه ی هرچیزی خرافات است. مگر در مورد مسیح و محمد (ص) کم معنی و تعریف و تعبیر کرده اند!

هرکسی از راه رسید با توجه به ذلیل و علیل و قوی بودنش زنگوله به گردن این پیامبر و آن پیامبر انداخت! تا جایی که خود آن ها قابل مشاهده نشدند. تنها هزینه روغن سر موی محمد (ص) بیشتر از هزینه خوردو خوراکش بود. حالا بعضی از پیروان کاذب او با دهان گندیده و بدن عرق کرده برایش نماز می خوانند و حاجی می شوند!؟ این باور به محال و غیر ممکن و غیر طبیعی و غیر واقعی خرافات است. کسانی که شخصیت و دهن مردم برایشان مهم باشد زمینه مناسبی برای پذیرش خرافه را دارند. برای این که به سطح و گفته ها باور دارند تا به تجربه وجودی حقیقت.

تجربه وجودی حقیقت با تجربه ذهن تفاوت از بهشت تا جهنم است. تجربه ذهن همیشه غیر واقعی بوده و هست. دخالت ذهن در تجربه ی معرفت و علوم باطنی و حقیقت خرافه می آفریند.

حکایت:

شخصی خرافه گستر وارد شهری می شود. او بلافاصله قصر حاکم شهر را دنبال می کند. وقتی به حاکم می رسد به او می گوید: قربان من خیاط ماهری هستم و خیاطی برایم وحی شده است. لباسی برایتان بدوزم که خوشبختی و سعادت برای شما به ارمغان آورد. این لباس خوشبختی یک خاصیت ویژه ای دارد که تنها انسان هایی که خلوص نیت دارند و با خلوص نیت نگاه می کنند, قادر به دیدن آن هستند, و اگر خلوص نیت نداشته باشند, قادر به دیدن لباس نخواهند بود!

حاکم قبول می کند و کارگاه و نخ و ابزار و غذا و غلام در اختیار او می گذارد. و تمامی اهالی شهر را از آماده شدن چنین لباسی باخبر می سازد. بعد از چند ماه حاکم سراغ لباس خوشبختی را از خیاط می گیرد و خیاط در جواب می گوید که قربان لباس خوشبختی- لباس معمولی نیست. لذا مدتی طول خواهد کشید. در حالی که لباسی در کار نبود خیاط حیله گر می خورد و می خوابید و از امکانات قصر استفاده می کرد.

بعد از سه سال صدای اعتراض وزیران حاکم در می آید که قربان ایشان بودجه کشور را هدر می دهند و خبری هم از لباس نیست. حاکم نزد خیاط رفته و از او برای آخرین بار وضعیت لباس خوشبختی را می پرسد. خیاط می گوید چند روز بعد آماده است قربان. بعد از چند روز نزد حاکم می رود و آماده بودن لباس را به حاکم خبر می دهد. در حالی که لباسی در کار نبود. وجود خارجی نداشت. حاکم شهر بسیار بی قرار شده و دستور می دهد که زود باش لباس را نشانم بده تا تنم کنم. خیاط از او می خواهد که عریان شود تا تاثیر و تمرکز لباس به اندازه باشد. حاکم عریان می شود و او صندوق را باز می کند و لباسی که وجود خارجی نداشت را تن حاکم می کند! حالا حاکم شهر اگر بگوید من لباس را نمی بینم که خودش, خودش را متهم به نداشتن خلوص نیت خواهد کرد! حاکم شروع به تعریف و تمجید از خیاط و لباس می کند...

خیاط خرافه گستر که متوجه حماقت و باور به محال حاکم شده بود. پیشنهاد می کند: ای حاکم حالا شما با داشتن این لباسی که حاصل زحمت سال ها بوده است, می توانید بدانید که چه کسی به شما با خلوص نیت نگاه می کند! شما دوست و دشمنان خود را خواهید شناخت! حاکم قبلا از این که لباسی برایش در دست تهیه است که تنها افراد با خلوص نیت قادر به دیدن آن در تن هستند را در شهر پخش کرده بود.

خیاط به حاکم می گوید: حالا شما می توانید اول وزیران و کارکنان قصر را برای دیدن لباس دعوت کنید و به این وسیله خلوص نیت آنان را سنجش کنید. حاکم در را باز می کند و تمامی وزیران و کارکنان قصر را به اتاق دعوت می کند! همه با دیدن بدن عریان حاکم متعجب می شوند. و همه بر خلوص نیت بودن خود تردید می کنند و چه کسی حالا می تواند به حاکم بگوید که شما برهنه هستید؟!

حالا حاکم در صدد امتحان تمامی اهالی شهر می شود. خیاط خرافه گستر بدین طریق یک دروغ را به باور رایج و معمول تبدیل می کند. حالا مگر مردم و امت بر خلاف آن حاکم چیزی می توانند بگویند! وقتی حاکمی امری دروغ را پذیرفت, آن امر تبدیل به اخلاق و ارزش و نرم در اجتماع می شود و اگر کسی بر خلاف اخلاق اجتماعی و خرافات حرفی بزند ! . . .

نوشته شده توسط Mina / سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 / 11:53 | لینک ثابت | موضوع: |

جابجایی سریع از ویندوز Vista به ویندوز XP و بلعکس توسط ترفند بوت سریع 

alt


اگر شما نیز همانند خیلی از کاربران دیگر بر روی یک کامپیوتر به شکل همزمان دو سیستم عامل XP و Vista را نصب کرده باشید، حتمأ میدانید هر بار که می خواهید از XP به ویستا بروید و یا بلعکس مجبورید که سیستم را رستارت کرده و از لیست بوت سیستم عامل ها به ویندوز مورد نظر بروید. طبعأ این راه بسیار وقت گیر و پردردسر است. اما شاید برایتان جالب باشد که بدانید از این پس میتوانید بدون نیاز به طی کردن این مراحل و تنها با استفاده از اجرای یک فایل Shortcut میانبر ، بین این دو ویندوز به شکل سریع جابجا شوید! به همین سادگی که گفته شد! (این جابجایی به معنی وج کامل از ویندوز اول و ورود اتوماتیک به ویندوز دوم است.) 

ساخت میانبر برای جابجایی از ویستا به XP


برای اینکار ابتدا شما بایستی در محیط ویندوز Vista باشید.
در قدم اول از منوی Start وارد Run شده و در آن عبارت Notepad را وارد کرده و Enter بزنید تا برنامه Notepad باز شود.
حال دو خط زیر را عینأ در آن کپی کنید:

 

bcdedit /bootsequence {ntldr} /addfirst Shutdown /r /t 0


خط فرمان اول ابزار bcdedit رااجرا می کند و پارتیشن XP را بعنوان یک بوت پیشفرض انتخاب می کند.
خط دوم هم دستور بوت دوباره (همان reboot یا restart) را اعمال می کند.
هنگامی که متن را به Notepad انتقال دادید از منوی File گزینه ...Save as را انتخاب و سپس در پنجره باز شده در مقابل Save as type از منوی کشویی گزینه All Files را انتخاب کنید. حال هر نامی را که می خواهید به فایلتان بدهید ولی حتمأ آن را با پسوند bat. ذخیره کنید. به عنوان مثال نام آن را Switch-Vista-to-XP.bat تنظیم کنید.
اکنون شما باید از فایل ساخته شده شورتکاتی ایجاد کنید. برای اینکار بر روی فایل ساخته شده راست کلیک کرده و گزینه Creat shortcut را انتخاب کنید تا بلافاصله شورتکاتی از فایل ، در همان مسیر ساخته شود.
هم اکنون بر روی شورتکات کلیک راست و گزینه Properties را انتخاب کرده و از تب Shortcut دکمه Advanced را بزنید. حال مطمئن شوید که تیک گزینه Run as administrator تنظیم شده باشد. این نکته خیلی مهم است.
اکنون شما شورتکاتی دارید که با کلیک بر روی آن سیستم ریستارت می شود و بصورت اتوماتیک گزینه بوت را بر روی ویندوز XP قرار می دهد.
برای اینکه عملیات سریعتر انجام بگیرد می توانید مدت زمان انتخاب گزینه بوت را با رفتن به (Contrl Panel > System > Advanced > Settings (Startup and Recovery و تنظیم عدد مورد نظر (بر حسب ثانیه) در فیلد روبروی Time to display list of operating systems کاهش دهید.


ساخت میانبر برای جابجایی از XP به ویستا


برای ساخت این شورتکات شما باید در ویندوز XP باشید ؛ چون میخواهید شورتکاتی بسازید که شما را از XP به ویستا برگرداند.
اولین کاری که باید بکنید پیدا کردن نام درایوی است که ویندوز ویستا در آن نصب شده است. برای مثال فرض می کنیم که ویستا در درایو E نصب شده است.
حال باید به مانند بخش اول ابزار bcdedit را اجرا کنیم. برای اینکار باید آنرا در Command Prompt باز کنیم.
پس بدین منظور به Run رفته و در آن عبارت cmd را تایپ کنید. حال مسیر زیر را در آن کپی کنید:
E:\Windows\System32\bcdedit
بخاطر داشته باشید که در مسیر بالا ما درایو E را ، درایو ویندوز ویستا فرض کردیم.
بعد از اینکه مسیر را وارد کرده و Enter زدید چندین خط نوشته ظاهر می شود.
شما باید به دنبال کدی مانند کد زیر بگردید که در مقابل عبارت resumobject نوشته شده است:

alt


رای کپی کردن کد ، در همان پنجره Command Prompt راست کلیک کرده و گزینه Mark را انتخاب کنید. حال کد را به شکل کامل (همانگونه که در تصویر Highlight شده است) انتخاب کنید. اکنون دکمه Enter را بزنید تا عبارت کپی شود. آن را موقتأ تا مرحله بعدی در جایی ذخیره نگه دارید.
دوباره Notepad را باز کرده و دستور زیر را در آن کپی کنید:

 

E:\Windows\System32\bcdedit /bootsequence TARFANDESTAN /addfirst shutdown /r /t 0

 

در دستور بالا درایو E همان درایو ویندوز ویستا است که باید به توجه به درایوی که ویستا در آن نصب است ، در سیستم شما تغییر داده شود.
اکنون به جای عبارت TARFANDESTAN همان کد را وارد کنید. در مثال ما اینگونه خواهد بود:

 

E:\Windows\System32\bcdedit /bootsequence {005f3343-44da-11dd-82b2-9c50424120af} /addfirst shutdown /r /t 0

 

حال مانند روش قبلی ، فایل را با هر نامی که دوست دارید ذخیره کنید و پسوند آن را به bat. تغییر دهید. به عنوان مثال آن را Switch-XP-to-Vista.bat نام گذاری نمایید. اکنون فایلی دارید که شما را بلافاصله به ویندوز ویستا سویچ میکند. در ویندوز XP دیگر نیازی به ساخت شورتکات از فایل ساخته شده ندارید. اما می توانید این کار را هم انجام دهید.

پسورد فایل زیپ : www.patoghu.com
لینک منبع
نوشته شده توسط Mina / شنبه بیست و دوم فروردین 1388 / 11:17 | لینک ثابت | موضوع: |

تبدیل عکس های دیجیتالی به عکس های هنری با FotoSketcher 1.85 

foto-sketcher-full
FotoSketcher نرم افزاری است کاملا رایگان که شما را قادر می سازد تا عکس های دیجیتالی خود را به عکس های هنری تبدیل کنید. اگر می خواهید منظره یا عکسی را برای زیبا سازی خانه خود انتخاب و چاپ کنید ، این برنامه به شما کمک می کند تا زیباترین تصویر هنری را از عکس های خود به وجود آورید ، به طوری که کاملا طبیعی و زنده به نظر برسد . این برنامه طوری طراحی شده است که تمامی نیازهای کاربر را به خوبی رفع می کند و در کمترین زمان ممکن ، در عرض چند ثانیه به خلق تصاویر هنری بپردازد. همچنین شما می توانید به طراحی و ساخت انواع کارت های تبریک جهت تولد ، هدیه و ... بپردازید. ابزارهای دیگری نظیر مداد ، طراحی با مداد ، نقاشی ، تنظیم کنتراست ، ترمیم ، نور پردازی ، اشباع رنگ و ... در برنامه موجود است.

ویژگی های کلیدی :

* خلق تصاویر هنری از تصاویر دیجیتال
* محیط کاملا ساده و کاربری آسان
* مناسب برای ساخت کارت های تبریک
* دارای ابزارهای گوناگون جهت کار با تصویر
* دارای امکانات بسیاری جهت نقاشی
* قابلیت ساخت لایه و کار بر روی آن
* و ....

توضیحات از پرشین دان

alt- دانلود کنید با حجم 2.71 مگابایت
پسورد فایل زیپ : www.patoghu.com
لینک منبع
نوشته شده توسط Mina / شنبه بیست و دوم فروردین 1388 / 10:49 | لینک ثابت | موضوع: |

پاکسازی آرم ها و نوشته های موجود بر روی عکس ها توسط Photo Stamp Remover v1.2 

photo-stamp-remover
شاید شما در دسته افرادی باشید که تا به حال این نیاز دست پیدا کرده اید که قصد استفاده از یک عکس را در یک پروژه خود داشته باشید اما این عکس به صورت تمیز نبوده باشد ، بدین معنی که بر روی عکس یک آرم و یا یک نوشته موجود باشد که باعث می شود استفاده از آن عکس برای هدف شما ممکن نباشد. این نوشته ها که اکثرا به صورت watermark می باشند توسط نرم افزارهای مربوطه ای ایجاد می شود که این نرم افزارها قادرند تا به صورت همزمان بر روی تعداد بسیاری از تصاویر نوشته ای را قرار دهند.

در این مطلب قصد معرفی نرم افزاری را داریم که به وسیله آن می توانید نوشته های موجود بر روی عکس ها را پاکسازی نمایید.

 

Photo Stamp Remover نام نرم افزاری قدرتمند می باشد که به منظور پاکسازی نوشته ها و آرم های موجود بر روی تصاویر طراحی شده است. به کمک این نرم افزار می توان watermark های موجود بر روی عکس ها را به همراه آرم ها پاکسازی نمود. از ویژگی های موجود در این نرم افزار می توان به قابلیت پاکسازی تاریخ های درج شده موجود بر روی تصاویر اشاره نمود. همچنین قابلیت استفاده از چندین روش برای پاکسازی نوشته و یا آرم موجود بر روی تصاویر به منظور کسب نتیجه بهتر نیز می توان اشاره نمود. از ویژگی های دیگر این نرم افزار قابلیت پاکسازی متن ها بر روی یک دسته از تصاویر به صورت همزمان می باشد. به عنوان مثال شما مجموعه ای از صد ها عکس را دارید که بر روی همه آن ها در یک قسمت ثابت نوشته ای به منظور حفظ قانون کپی رایت قرار داده شده است ، به کمک ابزارهای موجود در این نرم افزار می توانید به صورت یکباره اقدام به پاکسازی این watermark ها نمایید. این نرم افزار محصولی از شرکت SoftOrbits می باشد.

 

پسورد فایل زیپ : www.patoghu.com
لینک منبع
نوشته شده توسط Mina / شنبه بیست و دوم فروردین 1388 / 10:48 | لینک ثابت | موضوع: |